شازده کوچولو
اثري کوچک و چند صفحه يي اما تا بفهمي بزرگ و مملو از فهميدني ها. شعري ناتمام و تمامي ناپذير که بلندي آن تابع قدرت فهم- نه، بلکه احساس خواننده است. يک فرمول رياضي را همه يکسان مي فهمند و البته کساني هم هيچ نمي فهمند اما شعر فرمول رياضي و يا فزيک نيست. هنر در مجموع همينطور است. يک هنر واقعي، اگر در خلق خويش به هنرمند و آفريننده ضرورت دارد، به همان اندازه به مخاطب -نه- احساس کننده ضرورت دارد. در صورت فقدان اين دو مي توان گفت هنري وجود ندارد. دو ديگر اين که يک اثر هنري نمي تواند و نبايد در محدودهء ذهن و فهم و احساس آفريننده اش محدود بماند و در همان محدوده معنا و تفسير گردد. يک اثر هنري کامل اثريست که در ذهن و احساس انسانها، همچنان در حال تکامل باشد. هنر وديعهء پروردگار است، الهام و وحي است. از اين رو سياليت جاودانه دارد. همچون وجي. البته هستند و زياد هم هستند کساني که وحي را پديده يي ساکت و ايستا دانسته و تکامل در آن را اصولاً نمي فهمند از همينرو تفسير هر آيه يي را فقط با در نظرداشت شأن نزول آن و موضوع مشخص و منحصر به فردي که نزول آن آيه در آن رابطه صورت پذيرفته است، مورد توجه قرار مي دهند. مثلاً سورهء کوثر را، صرفاً پاسخي به آن کفاري مي دانند که پيامبر را به خاطر نداشتن فرزند ذکور، مورد طعن و تمسخر قرار مي دادند و نمي توانند فراتر از از آن معنايي براي آن جستجو کنند تا بيابند.مي گفتم «شازده کوچولو» يک شعر است. شعري که با وزن و رديف و قافيه و قوالب عروضي و... مشخص نمي شود. شعر است- شعري سپيد، نه سپيد بلکه سبز- چه تعبيري به زبان قلم آمد. سبز يعني سبزه يعني رويش- يعني تداوم، يعني پيوسته در حال شدن. داستان مقابل شدن انساني با خود خودش، با حقيقت خودش. همان خودي که با مولانا در سيماي شمس- با ابراهيم ادهم در سيماي مسافري در دهليز کاخ شاهي و چه مي گويم با محمد در سيماي جبريل و با سنايي در سيماي گلخني حمام و با علي در سيماي محمد و با شريعتي در سيماي آن ؟؟؟؟....اما چرا اين خود خود بر همه کس چهره نمي نماياند؟ و خود را به همه نمي نماياند؟ مسأله روشن است، بايد در اين طرف نيز ظرفيتي باشد. زمينه يي باشد. يا اين ظرفيت و زمينه ايجاد گردد. گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض...
راوي شازده کوچولو از چنين توفيقي برخوردار است: «به اين ترتيب من تنها و بي آن که کسي را داشته باشم که حرف حسابي با او بزنم، زنده گي کردم». قبل بر اين و به تجربه دريافته بود که آدم بزرگها حرف او را و سخن او را نمي فهمند. وقتي اولين کار خودش را به آدم بزرگ ها نشان داده بود، يعني تصوير فيلي را که در شکم يک مار بوآ قرار داشت. آنها به او خنديده بودند، چه تصور کرده بودند آن تصوير، تصوير يک کلاه است. آدم بزرگها- شايد همه چيز را کلاه ببينند زيرا با کلاه برداري و کلاه گذاري بيشتر از هر کاري عادت دارند. زنده گي را با فريب خود و ديگران ادامه داده اند يا بر سر شان کلاه رفته است يا بر سر ديگري کلاه گذاشته اند.آدم بزرگ ها- انسانهاي ثانوي- ساخته و بازيچهء تاريخ و جامعه و خانواده و مناسباتي که تمامي امکانات پرورش سالم را از انسان گرفته است- بوده اند.بدين ترتيب راوي شازده کوچولو به توصيه بزرگسالها، که در هرچيزي فقط ظاهر آن را مي توانند ببينند از کار زيباي نقاشي دست مي کشد، چون نمي خواهد خود را با توضيح دادن هميشه به بزرگسالان خسته کند. اينست که مجبور مي شود شغل ديگري براي خودش انتخاب کند. از حسن انتخاب يا شايد تصادف خلباني ياد مي گيرد و مجال بيشتري مي يابد تا با بسياري از آدمهاي جدي برخورد داشته باشد.اما مثل اين که آسمان در هر کجا همين يک رنگ دارد- در هر کجا وقتي تصوير خود را نشان مي دهد يک پاسخ بيشتر نمي يابد: اين کلاهست!چنين است که او خود را مجبور مي بيند ديگر نه از تصوير خودش با آنها حرفي بزند و نه از جنگل طبيعي و نه از ستاره بلکه خود را تا سطح آنان پايين مي آورد و از بازي بريج و گلف و سياست و کراوات مي گويد و آنان از آشنايي با آدم عاقلي چون او خوشحال مي شوند.
2
تا ناگهان در صحراي افريقا هواپيمايش خراب مي شود و ناگزير به فرود آمدن مي شود.تنها مقدار آبي که با خود دارد فقط براي 8 روز او کفايت مي کند. در کوير- آنجا که نه آب و آبادي و ني بانگ مسلماني، در فاصلهء هزار ميل دورتر از آبادي؛ کوير- سرزمين وحي و ظهور پيامبران- سرزمين نزول جبريل. با هواپيمايي که از کار افتاده، نه ياري، نه مددگاري- تنها.
علام همت آنم که زير چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
تنهاتر از غريقي که در اقيانوس بر تخته پاره مانده باشد. در اين حالت است که با شنيدن صداي شازده کوچولو از خواب بيدار مي شود.
آمد افسوس کنان مغبچهء بادهء فروش گفت بيدار شو، اي رند شراب آلوده
شستشويي کن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
بي زحمت برايم يک بره بکش. عجيب است. در منطقه يي که هزار ميل دورتر از هر آبادي قرار دارد و در اين اولين لحظات صبح. تمامي قراين حاکي از اينست که شازده کوچولو راهش را گم نکرده و قطعاً، متعلق به آن آبادي ها هم نيست، پس از کجا آمده ه است- نشانه يي که حاکي از خسته گي پيمودن راهي طولاني در وي باشد، به نظر نمي رسد. در واقع شازده کوچولو، همان خود نويسنده است يا وجدان ناخودآگاه نويسنده است که در حالت ويژه يي برايش نازل شده است. نه از آن آبادي هاي دوردست آمده است و نه از آسمان به زمين افتاده است. از درون نويسنده سربرداشته است. هنگامي که هواپيمايش (سمبول تکنالوژي) از کار افتاده است. اشاره به اين که تکنالوژي نتواسنته انسان را بي نياز و قانع گرداند. در برابر هواپيما- بره- که وسيلهء سواري نيست، مظهر طبيعت- خويشاوندي انسان با طبيعت- يک بره- هنوز شير نمي دهد اما در عين حال نه نيش گرگ دارد، نه شاخ گاو و نه پنجال پلنگ و.... نه پير- نه لاغز و مردني و نه حتي به چشم آمدني.اما نويسنده، مدتهاست که به اخطارو توصيه و احياناً تمسخر بزرگسالها نقاشي را کنار گذاشته است. اينست که به جاي درخواست شازده کوچولو، همان تصوير اولي را که کشيده بود و بزرگسال ها آن را کلاه پنداشته بودند، دوباره کشيد و در معرض ديد شازده کوچولو قرار داد. ناگهان با تعجب دريافت که شازده کوچولو، در مشاهدهء تصوير هرگز دچار اشتباه نشد بلکه با اين اظهار نظر که: نه، نه من فيل در شکم مار بوآ نمي خواهم. مار بوآ خيلي خطرناک و فيل بسيار دست و پا گير است. خانهء من هم خيلي کوچک است. براي من گوسفند بکش- او را مبهوت ساخت.گوسفند بي حال- نه- قوچ شاخدار- اينهم نه و گوسفندي ديگر، اما شايد پير- اينهم نه: من گوسفندي مي خواهم که زياد عمر کند.آن وقت با بي حوصله گي به خاطر عجله يي براي شروع کار ترميم هواپيمايش داشت، به شکل صندوق سربازي را که چند منفذ بر ديوارهء آن تعبيه شده بود، کشيده و به شازده کوچولو مي دهد.
اين صندوق است. گوسفندي که تو مي خواهي توي آنست.
و با تعجب چهرهء شازده کوچولو را شادان ديد که مي گويد:
آها، اين درست همان است که من مي خواستم.
آنچه را بزرگسالان هرگز نمي توانند ببينند، شازده کوچولو به آساني مي بيند و فراتر از آن مي داند که «جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده ها پنهان است.آنچه هست- هيچگاهي و هرگز قانع کنندهء انسان نيست- انسان را بس نيست. آنچه بايد باشد. اين است مسأله اصلي. غيب- و غيب را با چشم علم نمي توان به تماشا نشست و با منطق و کلام و فقه فلسفه نمي توان راهي بسوي آن گشود، بايد به فطرت خويش بازگشت. شازده کوچولو شد و با شازدهء کوچولو آشنا شد. به قول يکي از دانشمندان- بياييد به کودکي بازگرديم.
3
و بدين ترتيب نويسنده با شازده کوچولو آشنا مي شود در صحراي افريقا و به دور از هر چه آب و آباديست. کوير- زايشگاه وحي و زادگاه پيامبران که آسمانش سراپردهء ملکوت خداست و فضايش سرشار از آواز پر جبريل و هر ستاره اش دعوتي و فراخواني به سوي بالا- به پرواز.شازده کوچولو نيز از يکي از اين سياره ها به زمين هبوط کرده است. سياره يي کوچک به اندازه يي که وي در يک روز مي توانسته چهل و سه بار غروب را تماشا کند. غروب، به ويژه هنگامي که دل انسان گرفته باشد، دوست داشتني است. زيرا نشاني از آن سو دارد. نشاني از غيب و نشاني از ماورا- فلاح- نجات- نيروانا و رهايي از کارما.سيارهء شازده کوچولو- تا بخواهي و بفهمي کوچک بوده است به آن اندازه که: آدم اگر راست خودش را بگيرد و برود نمي تواند زياد دور برود. از همين رو بستن گوسفند براي اين که گم نشود، بيهوده است.اما انسان نمي تواند براي هميشه در اين سيارهء کوچک بماند. ناگزير است از اين سياره با تمامي صفا و پاکي آن، خارج گردد و دنياي پاک و زلال کودکي را ترک گويد. فصل ها از پي هم مي آيند و مي روند. پرنده گان مهاجر نيز همپا با اين فصول از دياري به دياري هجرت مي کنند. شازده کوچولو موجوديست در عين حال طبيعي، از همين رو برخلاف معمول زبان گلها را مي فهمد- با روباه حرف مي زند و....در مسير هجرت از سيارات گوناگون مي گذرد و با آدم بزرگها از قماش هاي گوناگون برمي خورد، آدم بزرگهايي که در سياره هايي کوچک زنده گي مي کنند. دنياي شان محدود است. جز نوک دماغ شان را نمي بينند و جز پيش پاي خويش را. يکي شاهي که همه چيز را رعيت مي خواهد و همه کس را. قباي قاقم پادشاه همه جاي سياره را فراگرفته بود و شازده کوچولو جايي براي نشستن، تا لحظه يي بياسايد، نيافت، ناچار سر پا ايستاد. اشاره به اينکه در نظام استبدادي و در حاکميت توتاليتاريزم فقط يک نفر است که وجود دارد، مابقي هرچه و هر که هست، فراتر از اشيأ به حساب نمي آيند.در دومين سياره با خود پسندي مواجه شد که جز وصف خود چيزي را نمي شنيد و نمي خواست بشنود و درسياره يي ديگر با ميخواره يي که مي نوشد تا فراموش کند. شرمنده گي از ميخواره گي را. سپس با مردي کارفرما و پس از آن با يک فانوس افروز در سياره يي که فقط براي يک فانوس و فانوس افروز جا وجود داشت. فانوس افروزي که طبق دستور عمل مي کند و نمي فهمد چرا بايد اين دستور را اجرا کند. فهميدن ندارد- دستور، دستور است.فانوس افروز از اين که مثل سابق مجال استراحت و در شب ها مجال خوابيدن ندارد زيرا سياره سال به سال بر سرعت گردش خود افزوده است، شغلش را بد توصيف مي کند. مع الوصف خود را به انجام کارش ناگزير مي داند. با اين حال از نگاه شازده کوچولو در ميان تمام آدم بزرگهايي که تا حال ديده بود، فانوس افروز تنها کسي بود که کارش مضحک به نظر نمي آمد. شايد به اين علت که او به چيزي غير از خود مشغول بود. اما علت اصلي علاقهء شازده کوچولو بيشتر به حاطر آن بود که با زيستن در اين سياره مي توانست هر بيست و چهار ساعت، هزار و چهار صد و چهل بار غروب خورشيد را تماشا کند. ولي حيف که سياره براستي کوچک بود و دو نفر نمي توانست در آن جا بگيرد.آيا مي تواند اين سياره، تمثيلي از سيارهء روشنفکران باشد؟ آن روشنفکران پراگماتيستي که بر اساس دساتير توضيح المسائل حزبي شان به هيچ ارزش جاودانه يي باور ندارند و صرفاً به اين اعتبار که زمان در تحول است هر روز به رنگي در مي آيند- تا خود را با زمان تطبيق دهند، نان به نرخ روز بخورند و تحمل هيچ نظر مخالفي را هم ندارند. سياره يي که حتي دو نفر در آن نمي گنجند. ولي به هر حال هرچه هست تنها سياره يي است که آرماني در پس غروب هاي آن وجود دارد. چيري وراي ماديت- هر چند مبهم و گنگ. و اين براي شازده کوچولو جالب است. بالاخره وجه مشترکي هرچند خفيف و کمرنگ و ناقص با دنياي شازده کوچولو در آن وجود دارد.کس ندانست که منزلگه ی معشوق کجاست __ این قدر هست که بانگ جرسی می آید.و سياره اي ديگر که نسبتاً فراختر بود. محل سکونت جغرافيه دان پيري بود که کتاب هاي بزرگ مي نوشت. اما- خارج از محدودهء کتابهايش از همه چيري بي خبر بود. حتي از وجود کوه و اقيانوس در سيارهء خودش. اين به زعم جغرافيدان از وظايف او نبود، وظيفهء کاشف بود. و اکنون که تصادف شازده کوچولو را در برابر او قرار داده بود با صداي بلند و سرشار از شادي و شعف گفت: به به، اين هم يک کاشف.به رهنمايي همين پيرمرد جغرافيدان بود که شازده کوچولو به ديدن سيارهء زمين رهسپار گرديد.شازده کوچولو در اولين لحظه ورودش به زمين با مار برخورد و پس از مکالماتي با مار که به نوبهء خود گوياي خيلي از مسائل است، سراغ آدمها را گرفت تا آشنايي با آنان را وسيله يي براي فرار از تنهايي سازد.
مار گفت: با آدمها نيز احساس تنهايي مي کني.
از آنجا گذشته در بياباني به گلي سه برگ که باري کارواني را در حال عبور ديده بود و آنهم سالها قبل ،برخورد اما نتوانست پاسخي دقيق به وي بدهد چه به زعم وي آدمها ريشه ندارند، باد آنها را با خود مي برد. و آيا براستي چنين نيست؟ نه اين است که انسانها با باد همسفرند، يعني با هيچ، با پوچي و بدون اراده و اختيار. از همينرو معلوم نيست در کجا مي توان پيدا شان کرد. همچنان که نمي توان نشاني دقيقي از باد بدست داد. اما نبايد مأيوس شد. در نهايت راهها همه به آدمها مي رسند- چنان که شازده کوچولو نيز بعد از مدتها راهپيمايي از ميان شنها و جنگلها و برفها عاقبت راهي پيدا کرد. نشانه هايي که نشان مي داد آدمها، در همين نزديکها پيدا مي شوند- گلستاني پر از گلهاي سرخ شگفته. گلهايي که يک صدا فرياد مي کشند: سلام!پس زمين يکسره خالي نيست. در زمين، لشکري از گل نيز وجود دارد که هر يک از افراد ان شبيه گلي هست که در سيارهء شازده کوچولو وجود داشت. شازده کوچولو فهميد که نمي تواند با داشتن ان سيارهء کوچک خود را شهزادهء بزرگي به حساب آرد. در سياره يي که فقط سه آتشفشان کوچک که يکي از آنها هم خاموش است و يک گل آنهم گلي خودخواه و نازنازي شازده بودن و فرمانروا بودن، البته، فقط تا آن زمان لذتبخش است که سيارهء بزرگتري را نديده باشيم و از وسعت هستي بي خبر باشيم و يا همه سيارات را بر قياس سيارهء خود کوچک و محدود پنداريم.اينجاست که شازده کوچولو همانطور که بر روي علفها دراز کشيده بود، به گريه افتاد. شازده کوچولو تا در سيارهء کوچک خويش بود، يک فرشته بود. اگر راه خودش را گرفته و راست مي رفت، دوباره به همان نقطه اول مي رسيد. نمي توانست راه دوري برود و از آتش فشانهاي کوچک و يگانه گلي که بر سياره اش بود- جدا افتد. روابط ثابت هميشه گي، يک سان و محدود داشت و همين روابط ثابت شخصيت او را ثابت و محدود نگه مي داشت- زيرا من- يعني مجموعهء رابطه ها- اگر اين رابطه ها يکسره از ميان برود، ديگر من وجود ندارد- به همين ترتيب چگونه گي اين روابط کيفيت من را تعيين مي کند. پس من از نگاه وجودي به وجود رابطه ها و از نگاه ماهيت به ماهيت رابطه ها وابسته است.شازده کوچولو- در آن روابط محدود خودش، مي تواند براي هميشه يک فرشته بماند. فرشته عشق نداند که چيست. گناه نيز.اما شازده کوچولو، با هجرت از سيارهء خودش اين محدوديت را مي شکند و پس از هبوط به زمين و به ويژه پس از آشنايي با روباه، رابطه يي تازه، هويت تازه يي به او مي بخشد. اين آشنايي، همه چيز را در نگاه شازده کوچولو عوض مي کند. روباه از شازده کوچولو ميخواهد که وي را اهلي کند و اهلي کردن را نيز«علاقه ايجاد کردن» معني مي کند. در اين اهلي کردن است که دو طرف به هم نيازمند مي شوند. پيش از اين شازده کوچولو براي روباه پسربچه يي بيش نبود و روباه براي او نيز يک روباه مثل هزاران روباه ديگر و حتي مثل هر چيز ديگر- در واقع وقتي مسأله تعلق خاطر- يا به قول روباه اهلي کردن و به تعبير عميقتر عشق وجود نداشته باشد- همه چيز يکسان و همگون است. اما عشق است که به هر چيز معناي خاصي مي بخشد. دوست داشتن است که هستي را معنا مي بخشد. قبل از وجود عشق همه چيز بي معناست. از همين رو زنده گي يکنواخت و کسل کننده است. از روباه بشنويم« ولي اگر تو مرا اهلي کني، زنده گي چون خورشيد روشن خواهم داشت». ... به علاوه خوب نگاه کن. آن گندمزار را در آن پايين مي بيني؟ من نان نمي خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده يي است. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازند. اما تو موهاي طلايي داري.... و آن وقت که مرا اهلي کرده باشي. چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدايي وزيدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري که در اين گنبد دوار بماند
در بيرون خبري نيست، هرچه هست پوچي و پوکي و پلشتی و پليدي است. اشباح و اشيأ است. اين همه فقط زماني معناي ديگر مي يابد که انسان در درون خودش پذيراي تحولي و انقلابي گردد و رابطه يي از نوع ديگر به وجود بياورد.همه چيز با انسان معنا مي يابد و اگر انسان نباشد همه چيز بي معنا مي شود، فاقد ارزش مي شود- نيست مي شود. از همين سبب است که خداوند به حبيبش مي گويد: لولاک- لولاک، لولاک لما خلقت الافلاک.
اگر تو نمي بودي، افلاک را خلق نمي کردم.
وقتي از پنجرهء اتاق خويش بر منظر هميشه گي و تقريباً ثابت و يکرنگ مقابل نظر بياندازيم، در دو حالت متفاوت، منظره نيز تفاوت مي کند. در يک روز غم انگيزي که ابرهاي همه عالم در دل ما بگريند، آن منظره هم ماتمدار مي گردد.
باران فسرده نيست
نوميدي تو هست که آن سوي پنجره
فرياد مي کشد
خداوند حال هيچ ملتي را تغيير نمي دهد مگر اين که آنها درون هايشان را تغيير دهند. و آندره ژيد مي گويد: بکوش عظمت نگاه در تو باشد- نه در آنچه مي بيني. در اينجا بازهم انسان خليفه و جانشين خداست. اين انسان است که به اعجاز عشق هستي را معنا مي بخشد و مي آفريند. با چه زباني مي شود و مي توان از اين همه معاني بلند سخن گفت تا کج نفهمند و بد معني نکنند؟ از زبان کاري ساخته نيست. به قول روباه- زبان سرچشمهء سؤ تفاهم است. و راست است. مسيحيت مي گويد: مسيح فرزند خداست و خداوند با مريم ازدواج کرد تا مسيح متولد گردد. اما به ويژه مسلمانان که ازدواج را به معنايي زيرلحافي آن مي فهمند، اين سخن را روشنترين دليل کفر و شرک آنان مي دانند. و اما شيعه، حسين را ثارالله و علي را شير خدا و عترت را اهل الله و مهدي را بقيته الله – مي خواند، و فرياد آن فرقهء ديگر را به آسمان بلند مي کند. که مگر اين کفر نيست- شرک نيست، بت پرستي نيست. فاجعه اينست که خود شيعه نيز شير خدا و خون خدا را در همان معناي غلط آن مي فهمد.پس از طريق زبان، نمي توان چيزي يا کسي را شناخت. «هيچ چيز را تا اهلي نکنند، نمي توان شناخت. از همين رو، روباه از شازده کوچولو مي خواهد ويرا اهلي کند. اما شازده کوچولو که در جستوي آدمهاست و نمي خواهد فرصت را از دست بدهد در صدد است هرچه زودتر دامنش را از چنگ روباه رها کند و خود را به آدمها برساند. و با آنان دوست گردد و آنان را بشناسد. روباه مي گويد« آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دکان مي خرند. اما چون کاسبي نيست که دوست بفروشد، آدمها بي دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي کن. اينست تراژيدي و فاجعهء اصلي. دوستي و محبت را نمي توان خريد- آنرا بايد آفريد- خلق کرد و آدمها، ديگر فرصت اين کار را ندارند و اين است که ما در جهاني بدون عشق، بدون محبت ، بدون دوستي، با قلب هايي سختتر از هر سنگي زنده گي مي کنيم. چون ديگر از ساختن، از آفريدن باز مانده ايم.حتي در ساختمان خودما، خود ما نه مهندسيم و نه معمار و حتي عمله. از همينرو نيز هست که حتي بر خود نيز رحم نمي کنيم. زيرا به تعبير روباه خود را نيز اهلي نکرده ايم اين است که گاهي خود را خيلي ارزان مي فروشيم، حتي رايگان. زيرا مغت و رايگان به دست آمده ايم. نه رنجي به خاطر آفريدن خويش برده ايم و نه زحمتي در ساختمان خويش.
شازده کوچولو از روباه مي آموزد که: آنچه به گل تو چندان ارزش داده، عمريست که تو به پاي او مصرف کرده اي.
رابطه ها ناپايدار- دوستي ها شکننده- عشق ها شکست پذير، پيوندها لرزان و محبت ها تصنعي. لبخند ها سفارشي- گرسنه گي ها، دشواري ها..... احساسات نمايشي، گريه ها دروغين- شاديها کاذب و زنده گي عاري از حقيقت. اينهمه به خاطر آن که اراده و انتخاب را فاقديم.
تقدير و سرنوشت ما و ساختمان وجودي ما، با سرانگشتان ديگران رقم زده مي شود. از خود بيگانه ايم- با خود ناآشناييم. زيرا ساختهء خود نيستيم. ساختهء ديگران و لاجرم بازيچهء ديگران.
روباه مي گويد: آدمها اين حقيقت را فراموش کرده اند ولي تو نبايد فراموش کني. تو هرچه را اهلي کني، هميشه مسئوول آن خواهي بود. تو مسئوول گل خود هستي. و شازده کوچولو براي آن که به خاطر بسپارد تکرار کرد، من مسئوول گل خود هستم. به اين ترتيب با دوست روباهش وداع کرد و راه خويش را پي گرفت.
در مسيرش به سوزنباني که مسافران را دسته دسته تقسيم مي کرد و قطارهاي حامل آنان را گاهي به راست و گاهي به چپ مي فرستاد، برخورد و با تعجب دريافت که اين قطارها با وجود سرعت و عجله يي که دارند، نه مقصدي دارد و نه در جستجوي چيزي هستند. حتي رانندهء قطار نيز. هيچکس به دنبال هيچ چيزي نيست. سرنشينان قطار يا مي خوابند يا خميازه مي کشند. فقط کودکان هستند که بيني خود را به شيشه ها مي فشارند تا مگر چيزي را ببينند. چه، فقط بچه ها هستند که مي دانند به دنبال چه مي گردند. آدم بزرگ ها برعکس- فقط سرعت را مي فهمند- سرعتي بي هدف و بي مقصد- سرعت بسوي هيچ و عجله براي هيچ.
پس از سوزنبان، قرص فروشي را مي يابد که قرصهايي براي رفع تشنه گي مي فروشد. قرصهايي که خوردن يک دانهء آن براي يک هفته از تشنه گي جلو مي گيرد و طبق محاسبهء کارشناسان با خوردن يکي از اين قرصها در يک هفته پنجاه سه دقيقه وقت صرفه مي شود.
شازده کوچولو با اطلاع از اين موضوع با خود گفت: من اگر پنجاه و سه دقيقه وقت زيادي مي داشتم، خرامان خرامان به چشمه مي رفتم.
رفع عطش به خودي خود حايز هيچ اهميتي نيست- تشنه گي و بالاتر از آن به سوي چشمه رفتن و در همان فرصتي که ديگران صرفه کرده اند تا به کار ديگري بپردازند- نه شتابان که خرامان خرامان به سوي چشمه رفتن است که ارزش دارد. انسان عير از ماشين است که به تيل و مبلايل و ويکم و امثال آن ضرورت دارد و اين ضرورت با پر کردن تانکي اش خود بخود رفع مي شود.
انسان- انسان است اما در نظام ماشيني او نيز به ماشين بدل شده است. رانندهء ماشين وقتي احساس کند ديزل ماشينش در حال اتمام است به همان اولين تانک تيل و يا اولين تيل فروشي که در کنار جاده بساطش را پهن کرده است، مراجعه مي کند و اگر به فرض مادهء ديگري بتواند جاي تيل را بگيرد و ارزانتر هم باشد و فرصت و وقت کمتري را هم بگيرد و مزيد بر آ« مدت طولانيتر ماشين را بسنده باشد، هيچ رانندهء عاقل و حتي جاهلي زحمت رفتن به محل دورتري را به خود نمي دهد و اگر به فرض اين کار را هم بکند، براي ماشين هيچ تفاوتي ندارد. اما وقتي تشنه يي بسوي چشمه رهسپار است و تصوير چشمه و آب بر پردهء خاطرش مي لرزد و موسيقي جوشش آب از چشمه گوشهايش را به نوازش مي گيرد و خنکاي روح افزاي آب را بر لب و زبان و حلقوم خودش احساس مي کند و چشمانش را براي آن که چشمه را با چشم دلش و با دست دلش بنگرد و لمس کند، مسأله از سر تا پا فرق مي کند.
و اين است که مولانا مي گويد: آب کم جو، تشنه گي آور به دست.
براي تشنه يي که لبان ترک خورده و حلقوم داغش عطش او را تجسيم بخشيده است، حتي سراب نيز لذت بخش است.
4
براي رواي داستان، هرچند ذخيرهء آبش ته کشيده است و پس از هشت روز تلاش و کوشش مداوم هنوز نتوانسته است هواپيمايش را تعمير کند، خاطرات شازده کوچولو زيبا و جالب است. خاطرات خود او و سير و سلوک نفساني خوداوست که از زبان شازده کوچولو مي شنود و چون قصهء قرص فروش را که قرص رفع تنشه گي مي فروشد، مي شنود، با حسرت و افسوس مي گويد: چه سعادتي بود اگر من هم مي توانستم خرامان خرامان به سوي چشمه يي بروم.
به اين ترتيب با شازده کوچولو در پهنهء بيابان، به دنبال چاه نامعلوم براه مي افتد. در طول ساعتها راهپيمايي، زير آسمان پرستارهء کوير؟؟؟؟؟ از فرط تشنه گي ستاره ها را مثل اين که در خواب و رويا باشد، مي بيند و گفته هاي شازده کوچولو در خاطرش مي رقصد. اکنون همه چيز، ستاره گان، آسمان، چين و شکن شنهاي بيابان، پرتو مهتاب، جلوهء ديگري يافته اند، همه چيز رويايي به نظر مي آيند.
شازده کوچولو مي گويد: بيابان زيباست و راوي تأييد مي کند. و راست مي گويد- من هميشه بيابان را دوست داشته ام.
آدم روي يک تپهء شني مي نشيند، چيزي نمي بيند و چيزي نمي شنود و با اين وصف چيزي در سکوت و خاموشي مي درخشد. اما به نظر شازده کوچولو: چيزي که بيابان را زيبا مي کند، چاه آبي است که در گوشه يي از آن پنهان است. نويسنده تازه مي فهمد که راز درخشيدن هايي اسرار آميز شن هاي بيابان در کجا بوده است. به ياد مي آورد که شايعهء وجود گنجي در خانهء کهنه ساز دوران کودکي اش- گنجي که کسي نتوانست يا نخواست آن را پيدا کند. اهل خانه را شادمان و ذوق زده ساخته بود.
آدمي: خواه خانه باشد، يا ستاره- يا بيابان، فرق نمي کند. آنچه آنها را زيبا کرده است، به چشم نمي آيد. بازهم غيب.
چشم دل باز کن که جان بيني آنچه ناديدني ست آن بيني
در خمار جادويي چشمان نرگسي و رازآلودي که در سايهء پروقار کمان ابرويي، آشيان گرفته اند. در لرزش پراضطراب قطرهء شبنمي که در تلألوي اولين پرتو خورشيد بر صفحهء ابريشيمين گلي، آمادهء پرواز مي گردد. در شرم سرشار از عفاف و حياي ملکوتي دختر جواني که در حضور اقوام و اقاربش براي اولين بار با مرد دلخواهش، پهلو به پهلو مي نشيند و دستان داغ و سوزان او را بر روي دستانش احساس مي کند و آنگاه طبق يک سنت زيبا و پرشکوهء قديمي. هردو در برابر آيينه مي ايستند تا همديگر را در آيينه نظاره کنند و نگاه هاي مشتاق شان را در زلال پر صفاي آيينه گره زنند و قبل از آن بر صفحه يي از کتاب خدا (آيينه و مصحف) در رقص ديوانه وار گندمزارهاي رسيده، در نجواي عاشقانه باد بر گوش تکدرختي، که بي نيازي را تجسم مي بخشيد. در بازي شورانگيز نسيمي که در يک غروب پاييزي، بر گلزار مي وزد و گيسوان آشفتهء گلها را با سرانگشتان حريري اش به بازي مي گيرد. در چشمک زدن هاي ستاره گان آسمان ستاره ريز کوير- در غروب خونين خورشيد در جاري مستانه و پرغوغاي رودي که در بستر پر خم وپيچش همچنان جاريست، در ريزش آرام ذره هاي مخملين سفيد و رقص پر وقار برف، در اهتزاز پرچم رنگ و روفتهء شهيد غريبي که بي مجاور و زاير در کمرکش کوهي، حماسهء خويش را به گوش صخره ها مي خواند. در لبخند قهرمان محتضري که مژده ي پيروزي را در آخرين نفس و آخرين لمحهء حياتش مي شنود. در سيماي ناز و نازنين کودکي که خواب رفته و بازگشت پدر را در خواب مي بيند و موج خفيفي از شادي، گونه ها و لبانش را مي لرزاند. در سيماي پرغرور حسين، هنگامي که کفه يي از خون کودک ششماهه اش را بسوي آسمان پرتاب مي کند تا آسمان، آن وديعه را براي هميشه و براي تمامي عصرها و تمامي نسل ها نگاه دارد تا گواه عصمت سرخ خون آل محمد باشد و در لبخند پيروزي که با ديدن اين صحنه بر لبان خدا نقش مي بندد تا صدق گفتارش را بر فرشته گان تاکيد کند که فتبارک الله احسن الخالقين
چقدر زيبايي ها وجود دارند! اما راستي زيبايي چيست؟
آنچه مورد قبول است مفهوم زيبايي ست و تا اندازه يي نيز مصاديق آن. اما در اين که زيبايي چيست و چرا چيزي را زيبا مي دانيم، بحث پايان نيافته وجود دارد. يکي از ديدگاه ها با اين باور که انسان اصلاً از دنيايي و جهاني ديگر است و در ضمير ناخودآگاه خود، تصويري مبهم، ناروشن، رنگ و رورفته نامشخص از آن دنيا به يادگار دارد."کس ندانست که سر منزل معشوق کجاست—اين قدر هست که بانگ جرسي مي آيد". اکنون که اسير اين خاکستان است هرچيزي را، هر آوايي را، هر نقشي را که شباهتي ولو ناقص با آن تصوير داشته باشد و يا آن تصوير را تداعي کند، زيبا مي بيند. او که مي خواهد به دنياي خودش باز گردد، با مشاهدهء هرچيزي و شنيدن هرصدايي که از آن دنيا نشاني دارد، بيتاب مي شود، نبض و قلبش مي تپد، رنگش مي پرد، آشفته مي گردد.
آري، چيزي که بيابان را زيبا مي کند، چاهء آبي است که در گوشه يي از آ ن« پنهان است.
سطري چند از اين فصل را که سخت زيباست، عيناً نقل مي کنيم:
«چون شازده کوچولو به خواب مي رفت او را در بغل گرفتم و باز براه افتادم. نگران بودم. به نظرم چنين مي آمد که حامل گنجينه يي آسيب پذيرم. حتي احساس مي کردم که در روي زمين آسيب پذير تر از بار من هيچ باري نبوده است. در پرتو مهتاب، به آن پيشاني پريده رنگ به آن چشمان بهم رفته و به آن حلقه هاي گيسو که با وزش نسيم مي لرزند، نگاه مي کردم و با خود مي گفتم: آنچه به ظاهر مي بينم، قشري بيش نيست.
اصل به چشم نمي آيد.
و چون بر لبان نيمه بازش نيم لبخندي شيرين نشسته بود. باز با خود گفتم: آنچه در وجود اين شاهزادهء کوچولوي خواب رفته مرا تا اين اندازه منقلب مي کند، وفاي او نسبت به گلي است .و اين تصوير همان گل است که در وجود او، حتي در خواب همچون شعلهء چراغ مي درخشد.»
..... بايد از چراغ ها مواظبت کرد. يک وزش باد مي تواند آنها را خاموش کند.
پس از يک شب راهپيمايي، به هنگام دميدن خورشيد چاره مي يابد، چاهي که شباهتي به چاههاي صحرايي نداشت، گويي در خواب و خيال مي ديد.
يک بار ديگر به ياد بياوريم که شازده کوچولو، همان خود نويسنده است. خود خود او- تشنه است و آب مي خواهد. آبي که براي دل هديه است، نه براي کام و زبان. و چون او را در آغوش دارد خود را حامل آسيب پذيرترين گنجينه در جهان مي داند. چه دشوار است خود را نگهداشتن- مگر تقوا، چيزي غير از خود نگهداري است؟
در جستجوي آب، کم نبوده اند کساني که به مرداب رسيده اند و مرداب را نوشيده اند تا عطش خويش فرو نشانند- به برکه ها و غديرها و مانداب هاي حقير و ناچيزي که لاش پوسيدهء موش و کرم و صدها خزندهء ديگر، رنگ و بو و ذايقه ديگري به آن بخشيده است و لعاب دهان سگ و آب بيني شغال و شتر با جامنک بقه به هم درآميخته، غلظت لزج و متعفني به آن داده اند- بسنده کرده و خود را سيراب ساخته اند و سرشار از توفيق و رضا و شادماني، برديگراني که همچنان در جستجوي آب، نه مرداب، نه مانداب، نه برکه و غدير و نه سراب سرگردانند، مي خندند.
اين است رمز هراس راز آلود نويسنده. زيرا يک وزش باد مي تواند اين چراغ را خاموش کند.
هردو به آب مي رسند، آبي به شيريني عيد که با هر خوردني ديگري فرق داشت- آبي بود که از شبگردي در پرتو ستاره گان، از آواز چرخ چاه و از تقلاي بازوان و... تراويده بود.
«گويي داستان هاجر و اسماعيل و فلسفهء سعي ميان صفا و مروه و جوشش زمزم، دوباره و ديگر باره تکرار مي شود. نه تکرار بلکه- بيدار مي شود». همچنان که وقتي شازده کوچولو به طناب چاه دست مي برد و چرخ چاه مانند بادنماي کهنه يي به صدا در مي آيد، مي گويد: مي شنوي؟ چاه را بيدار کرديم و او آواز مي خواند.
جيف که چشمها کور اند- بايد با دل جستجو کرد.
هر دو آب نوشيدند- نفسي به راحت، به شن هاي صحرا که به هنگام طلوع صبح به رنگ عسل درمي آيد و تماشاي آن لذت بخش است به نظاره پرداختند- ديگر دليلي براي ناراحتي وجود ندارد... اما ناگهان شازده کوچولو به آهسته گي گفت:
- تو بايد به وعدهء خود وفا کني.
- چه وعده يي؟
- پوزبندي براي گوسفندم- آخر من مسئوول آن گل هستم. و به اين ترتيب، بوي فراق به مشام جان نويسنده مي رسد.
يک سال از فرود شازده کوچولو بر زمين و هشت روز از آشنايي اش با راوي مي گذرد، در اين فاصله، هواپيما نيز، دوباره آمادهء پرواز شده است و رواي بازهم به دنياي خودش برمي گردد، همچنان که شازده کوچولو نيز به سياره خويش باز مي گردد. اما سيارهء شازده کوچولو خيلي دور است.
- مي فهمي؟ آنجا خيلي دور است. من نمي توانم اين جسم را با خود بکشم. خيلي سنگين است. و مي افزايد: ولي اين جسم مانند قشر کهنه يي خواهد بود که به دورش بيندازند. قشر کهنه که غصه ندارد.
و در پايان به او مي گويد:
- من به ستاره ها نگاه خواهم کرد. همهء ستاره ها براي من چاه خواهند شد. با يک چرخ زنگ زده و همهء ستاره ها براي من آب خواهند ريخت.... تو پانصد مليون زنگوله خواهي داشت و من پانصد مليون چشم.... و گريه امانش نداد.
و اکنون که سالها از آن روز مي گذرد- هر سياره يي براي نويسنده مي تواند، سيارهء شازده کوچولو باشد.
«براي شما که شازده کوچولو را دوست داريد و براي من هم هيچ چيز در اين دنيا مثل اين مهم نيست که بفهميم در جايي که نمي دانيم کجاست- گوسفندي که نمي شناسيم، گل سرخي را خورده، يا نخورده است.
البته هيچ آدم بزرگي هرگز نخواهد فهميد که اين مسأله اين همه اهميت دارد.
و آخرين درخواست نويسنده از هر خوانندهء کتابش که احياناً گذري به صحراي افريقا داشته باشد و به آن نقطه يي که شازده کوچولو از آنجا به سياره اش بازگشت، گام بگذارد، اين است: «تقاضا دارم شتاب نکنيد و لحظه يي چند در زير آن ستاره بمانيد. اگر کودکي به طرف شما آمد، اگر مي خنديد، اگر موهايش طلايي بود، اگر به سوالها جواب نمي داد، حدس بزنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من چنين غمگين بمانم. زود به من بنويسيد که او بازگشته است.... تمام.
يکي از دوستان که نوشته فوق را برايش خواندم گفت، برداشت هاي تو عاليست يا فشنگ است اما معلوم نيست نويسنده نيز بيان همين مسائل را منظور نظر داشته، يا خير.
چقدر از رياليزم بدم مي آيد.( همچنان که از خاکستري، رياليزم فلسفه خاکستري هاست ،مثل پراگماتيزم) منظرهء سرخي غروب در مردمک چشم گاو و خر و انسان بدون شک انعکاس واحد دارد. درست در مردمک چشم تمام انسانها. اما مرد کوري نيز در تاريخ وجود دارد که اين منظره را زيباتر از تمام چشمداران عالم (اعم از انسان و حيوان) ديده است. ابوالعلأ معري را مي گويم که سرخي غروب را يادگار خون علي و فرزندانش مي بيند. استغاثهء سرخ شهيد محراب وفرزندش.
قسيم اخگر
12:9 | آژند |

اندر باب اوصاف کمالیه و جمالیه نامزدان ریاست جمهوریه فی الافغانستانیه 