تبليغاتX
تمام نگفته هایم

یکشنبه هشتم شهریور 1388

امروز مطلبی از استاد قسیم اخگر میگذارم که حدود بیست سال قبل نوشته بود

شازده کوچولو

اثري کوچک و چند صفحه يي  اما تا بفهمي بزرگ و مملو از فهميدني ها. شعري ناتمام و تمامي ناپذير که بلندي آن تابع قدرت فهم- نه، بلکه احساس خواننده است. يک فرمول رياضي را همه يکسان مي فهمند و البته کساني هم هيچ نمي فهمند اما شعر فرمول رياضي و يا فزيک نيست. هنر در مجموع همينطور است. يک هنر واقعي، اگر در خلق خويش به هنرمند و آفريننده ضرورت دارد، به همان اندازه به مخاطب -نه- احساس کننده ضرورت دارد. در صورت فقدان اين دو مي توان گفت هنري وجود ندارد. دو ديگر اين که يک اثر هنري نمي تواند و نبايد در محدودهء ذهن و فهم و احساس آفريننده اش محدود بماند و در همان محدوده معنا و تفسير گردد. يک اثر هنري کامل اثريست که در ذهن و احساس انسانها، همچنان در حال تکامل باشد. هنر وديعهء پروردگار است، الهام و وحي است. از اين رو سياليت جاودانه دارد. همچون وجي. البته هستند و زياد هم هستند کساني که وحي را پديده يي ساکت و ايستا دانسته و تکامل در آن را اصولاً نمي فهمند از همينرو تفسير هر آيه يي را فقط با در نظرداشت شأن نزول آن و موضوع مشخص و منحصر به فردي که نزول آن آيه در آن رابطه صورت پذيرفته است، مورد توجه قرار مي دهند. مثلاً سورهء کوثر را، صرفاً پاسخي به آن کفاري مي دانند که پيامبر را به خاطر نداشتن فرزند ذکور، مورد طعن و تمسخر قرار مي دادند و نمي توانند فراتر از از آن معنايي براي آن جستجو کنند تا بيابند.مي گفتم «شازده کوچولو» يک شعر است. شعري که با وزن و رديف و قافيه و قوالب عروضي و... مشخص نمي شود. شعر است- شعري سپيد، نه سپيد بلکه سبز- چه تعبيري به زبان قلم آمد. سبز يعني سبزه يعني رويش- يعني تداوم، يعني پيوسته در حال شدن. داستان مقابل شدن انساني با خود خودش، با حقيقت خودش. همان خودي که با مولانا در سيماي شمس- با ابراهيم ادهم در سيماي مسافري در دهليز کاخ شاهي و چه مي گويم با محمد در سيماي جبريل و با سنايي در سيماي گلخني حمام و با علي در سيماي محمد و با شريعتي در سيماي آن ؟؟؟؟....اما چرا اين خود خود بر همه کس چهره نمي نماياند؟ و خود را به همه نمي نماياند؟ مسأله روشن است، بايد در اين طرف نيز ظرفيتي باشد. زمينه يي باشد. يا اين ظرفيت و زمينه ايجاد گردد. گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض...

راوي شازده کوچولو از چنين توفيقي برخوردار است: «به اين ترتيب من تنها و بي آن که کسي را داشته باشم که حرف حسابي با او بزنم، زنده گي کردم». قبل بر اين و به تجربه دريافته بود که آدم بزرگها حرف او را و سخن او را نمي فهمند. وقتي اولين کار خودش را به آدم بزرگ ها نشان داده بود، يعني تصوير فيلي را که در شکم يک مار بوآ قرار داشت. آنها به او خنديده بودند، چه تصور کرده بودند آن تصوير، تصوير يک کلاه است. آدم بزرگها- شايد همه چيز  را کلاه ببينند زيرا با کلاه برداري و کلاه گذاري بيشتر از هر کاري عادت دارند. زنده گي را با فريب خود و ديگران ادامه داده اند يا بر سر شان کلاه رفته است يا بر سر ديگري کلاه گذاشته اند.آدم بزرگ ها- انسانهاي ثانوي- ساخته و بازيچهء تاريخ و جامعه و خانواده و مناسباتي که تمامي امکانات پرورش سالم را از انسان گرفته است- بوده اند.بدين ترتيب راوي شازده کوچولو به توصيه بزرگسالها، که در هرچيزي فقط ظاهر آن را مي توانند ببينند از کار زيباي نقاشي دست مي کشد، چون نمي خواهد خود را با توضيح دادن هميشه به بزرگسالان خسته کند. اينست که مجبور مي شود شغل ديگري براي خودش انتخاب کند. از حسن انتخاب يا شايد تصادف خلباني ياد مي گيرد و مجال بيشتري مي يابد تا با بسياري از آدمهاي جدي برخورد داشته باشد.اما مثل اين که آسمان در هر کجا همين يک رنگ دارد- در هر کجا وقتي تصوير خود را نشان مي دهد يک پاسخ بيشتر نمي يابد: اين کلاهست!چنين است که او خود را مجبور مي بيند ديگر نه از تصوير خودش با آنها حرفي بزند و نه از جنگل طبيعي و نه از ستاره بلکه خود را تا سطح آنان پايين مي آورد و از بازي بريج و گلف و سياست و کراوات مي گويد و آنان از آشنايي با آدم عاقلي چون او خوشحال مي شوند.

2

تا ناگهان در صحراي افريقا هواپيمايش خراب مي شود و ناگزير به فرود آمدن مي شود.تنها مقدار آبي که با خود دارد فقط براي 8 روز او کفايت مي کند. در کوير- آنجا که نه آب و آبادي و ني بانگ مسلماني، در فاصلهء هزار ميل دورتر از آبادي؛ کوير- سرزمين وحي و ظهور پيامبران- سرزمين نزول جبريل. با هواپيمايي که از کار افتاده، نه ياري، نه مددگاري- تنها.

علام همت آنم که زير چرخ کبود              ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

تنهاتر از غريقي که در اقيانوس بر تخته پاره مانده باشد. در اين حالت است که با شنيدن صداي شازده کوچولو از خواب بيدار مي شود.

آمد افسوس کنان مغبچهء بادهء فروش         گفت بيدار شو، اي رند شراب آلوده

شستشويي کن و آنگه به خرابات خرام  تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده 

بي زحمت برايم يک بره بکش. عجيب است. در منطقه يي که هزار ميل دورتر از هر آبادي قرار دارد و در اين اولين لحظات صبح. تمامي قراين حاکي از اينست که شازده کوچولو راهش را گم نکرده و قطعاً، متعلق به آن آبادي ها هم نيست، پس از کجا آمده ه است- نشانه يي که حاکي از خسته گي پيمودن راهي طولاني در وي باشد، به نظر نمي رسد. در واقع شازده کوچولو، همان خود نويسنده است يا وجدان ناخودآگاه نويسنده است که در حالت ويژه يي برايش نازل شده است. نه از آن آبادي هاي دوردست آمده است و نه از آسمان به زمين افتاده است. از درون نويسنده سربرداشته است. هنگامي که هواپيمايش (سمبول تکنالوژي) از کار افتاده است. اشاره به اين که تکنالوژي نتواسنته انسان را بي نياز و قانع گرداند. در برابر هواپيما- بره- که وسيلهء سواري نيست، مظهر طبيعت- خويشاوندي انسان با طبيعت- يک بره- هنوز شير نمي دهد اما در عين حال نه نيش گرگ دارد، نه شاخ گاو و نه پنجال پلنگ و.... نه پير- نه لاغز و مردني و نه حتي به چشم آمدني.اما نويسنده، مدتهاست که به اخطارو توصيه و احياناً تمسخر بزرگسالها نقاشي را کنار گذاشته است. اينست که به جاي درخواست شازده کوچولو، همان تصوير اولي را که کشيده بود و بزرگسال ها آن را کلاه پنداشته بودند، دوباره کشيد و در معرض ديد شازده کوچولو قرار داد. ناگهان با تعجب دريافت که شازده کوچولو، در مشاهدهء تصوير هرگز دچار اشتباه نشد بلکه با اين اظهار نظر که: نه، نه من فيل در شکم مار بوآ نمي خواهم. مار بوآ خيلي خطرناک و فيل بسيار دست و پا گير است. خانهء من هم خيلي کوچک است. براي من گوسفند بکش- او را مبهوت ساخت.گوسفند بي حال- نه- قوچ شاخدار- اينهم نه و گوسفندي ديگر، اما شايد پير- اينهم نه: من گوسفندي مي خواهم که زياد عمر کند.آن وقت با بي حوصله گي به خاطر عجله يي براي شروع کار ترميم هواپيمايش داشت، به شکل صندوق سربازي را که چند منفذ بر ديوارهء آن تعبيه شده بود، کشيده و به شازده کوچولو مي دهد.

اين صندوق است. گوسفندي که تو مي خواهي توي آنست.

و با تعجب چهرهء شازده کوچولو را شادان ديد که مي گويد:

آها، اين درست همان است که من مي خواستم.

آنچه را بزرگسالان هرگز نمي توانند ببينند، شازده کوچولو به آساني مي بيند و فراتر از آن مي داند که «جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده ها پنهان است.آنچه هست- هيچگاهي و هرگز قانع کنندهء انسان نيست- انسان را بس نيست. آنچه بايد باشد. اين است مسأله اصلي. غيب- و غيب را با چشم علم نمي توان به تماشا نشست و با منطق و کلام و فقه  فلسفه نمي توان راهي بسوي آن گشود، بايد به فطرت خويش بازگشت. شازده کوچولو شد و با شازدهء کوچولو آشنا شد. به قول يکي از دانشمندان- بياييد به کودکي بازگرديم.

3

و بدين ترتيب نويسنده با شازده کوچولو آشنا مي شود در صحراي افريقا و به دور از هر چه آب و آباديست. کوير- زايشگاه وحي و زادگاه پيامبران که آسمانش سراپردهء ملکوت خداست و فضايش سرشار از آواز پر جبريل و هر ستاره اش دعوتي و فراخواني به سوي بالا- به پرواز.شازده کوچولو نيز از يکي از اين سياره ها به زمين هبوط کرده است. سياره يي کوچک به اندازه يي که وي در يک روز مي توانسته چهل و سه بار غروب را تماشا کند. غروب، به ويژه هنگامي که دل انسان گرفته باشد، دوست داشتني است. زيرا نشاني از آن سو دارد. نشاني از غيب و نشاني از ماورا- فلاح- نجات- نيروانا و رهايي از کارما.سيارهء شازده کوچولو- تا بخواهي و بفهمي کوچک بوده است به آن اندازه که: آدم اگر راست خودش را بگيرد و برود نمي تواند زياد دور برود. از همين رو بستن گوسفند براي اين که گم نشود، بيهوده است.اما انسان نمي تواند براي هميشه در اين سيارهء کوچک بماند. ناگزير است از اين سياره با تمامي صفا و پاکي آن، خارج گردد و دنياي پاک و زلال کودکي را ترک گويد. فصل ها از پي هم مي آيند و مي روند. پرنده گان مهاجر نيز همپا با اين فصول از دياري به دياري هجرت مي کنند. شازده کوچولو موجوديست در عين حال طبيعي، از همين رو برخلاف معمول زبان گلها را مي فهمد- با روباه حرف مي زند و....در مسير هجرت از سيارات گوناگون مي گذرد و با آدم بزرگها از قماش هاي گوناگون برمي خورد، آدم بزرگهايي که در سياره هايي کوچک زنده گي مي کنند. دنياي شان محدود است. جز نوک دماغ شان را نمي بينند و جز پيش پاي خويش را. يکي شاهي که همه چيز را رعيت مي خواهد و همه کس را. قباي قاقم پادشاه همه جاي سياره را فراگرفته بود و شازده کوچولو جايي براي نشستن، تا لحظه يي بياسايد، نيافت، ناچار سر پا ايستاد. اشاره به اينکه در نظام استبدادي و در حاکميت توتاليتاريزم فقط يک نفر است که وجود دارد، مابقي هرچه و هر که هست، فراتر از اشيأ به حساب نمي آيند.در دومين سياره با خود پسندي مواجه شد که جز وصف خود چيزي را نمي شنيد و نمي خواست بشنود و درسياره يي ديگر با ميخواره يي که مي نوشد تا فراموش کند. شرمنده گي از ميخواره گي را. سپس با مردي کارفرما و پس از آن با يک فانوس افروز در سياره يي که فقط براي يک فانوس و فانوس افروز جا وجود داشت. فانوس افروزي که طبق دستور عمل مي کند و نمي فهمد چرا بايد اين دستور را اجرا کند. فهميدن ندارد- دستور، دستور است.فانوس افروز از اين که مثل سابق مجال استراحت و در شب ها مجال خوابيدن ندارد زيرا سياره سال به سال بر سرعت گردش خود افزوده است، شغلش را بد توصيف مي کند. مع الوصف خود را به انجام کارش ناگزير مي داند. با اين حال از نگاه شازده کوچولو در ميان تمام آدم بزرگهايي که تا حال ديده بود، فانوس افروز تنها کسي بود که کارش مضحک به نظر نمي آمد. شايد به اين علت که او به چيزي غير از خود مشغول بود. اما علت اصلي علاقهء شازده کوچولو بيشتر به حاطر آن بود که با زيستن در اين سياره مي توانست هر بيست و چهار ساعت، هزار و چهار صد و چهل بار غروب خورشيد را تماشا کند. ولي حيف که سياره براستي کوچک بود و دو نفر نمي توانست در آن جا بگيرد.آيا مي تواند اين سياره، تمثيلي از سيارهء روشنفکران باشد؟ آن روشنفکران پراگماتيستي که بر اساس دساتير توضيح المسائل حزبي شان به هيچ ارزش جاودانه يي باور ندارند و صرفاً به اين اعتبار که زمان در تحول است هر روز به رنگي در مي آيند- تا خود را با زمان تطبيق دهند، نان به نرخ روز بخورند و تحمل هيچ نظر مخالفي را هم ندارند. سياره يي که حتي دو نفر در آن نمي گنجند. ولي به هر حال هرچه هست تنها سياره يي است که آرماني در پس غروب هاي آن وجود دارد. چيري وراي ماديت- هر چند مبهم و گنگ. و اين براي شازده کوچولو جالب است. بالاخره وجه مشترکي هرچند خفيف و کمرنگ و ناقص با دنياي شازده کوچولو در آن وجود دارد.کس ندانست که منزلگه ی معشوق کجاست __ این قدر هست که بانگ جرسی می آید.و سياره اي ديگر که نسبتاً فراختر بود. محل سکونت جغرافيه دان پيري بود که کتاب هاي بزرگ مي نوشت. اما- خارج از محدودهء کتابهايش از همه چيري بي خبر بود. حتي از وجود کوه و اقيانوس در سيارهء خودش. اين به زعم جغرافيدان از وظايف او نبود، وظيفهء کاشف بود. و اکنون که تصادف شازده کوچولو را در برابر او قرار داده بود با صداي بلند و سرشار از شادي و شعف گفت: به به، اين هم يک کاشف.به رهنمايي همين پيرمرد جغرافيدان بود که شازده کوچولو به ديدن سيارهء زمين رهسپار گرديد.شازده کوچولو در اولين لحظه ورودش به زمين با مار برخورد و پس از مکالماتي با مار که به نوبهء خود گوياي خيلي از مسائل است، سراغ آدمها را گرفت تا آشنايي با آنان را وسيله يي براي فرار از تنهايي سازد.

مار گفت: با آدمها نيز احساس تنهايي مي کني.

از آنجا گذشته در بياباني به گلي سه برگ که باري کارواني را در حال عبور ديده بود و آنهم سالها قبل ،برخورد اما نتوانست پاسخي دقيق به وي بدهد چه به زعم وي آدمها ريشه ندارند، باد آنها را با خود مي برد. و آيا براستي چنين نيست؟ نه اين است که انسانها با باد همسفرند، يعني با هيچ، با پوچي و بدون اراده و اختيار. از همينرو معلوم نيست در کجا مي توان پيدا شان کرد. همچنان که نمي توان نشاني دقيقي از باد بدست داد. اما نبايد مأيوس شد. در نهايت راهها همه به آدمها مي رسند- چنان که شازده کوچولو نيز بعد از مدتها راهپيمايي از ميان شنها و جنگلها و برفها عاقبت راهي پيدا کرد. نشانه هايي که نشان مي داد آدمها، در همين نزديکها پيدا مي شوند- گلستاني پر از گلهاي سرخ شگفته. گلهايي که يک صدا فرياد مي کشند: سلام!پس زمين يکسره خالي نيست. در زمين، لشکري از گل نيز وجود دارد که هر يک از افراد ان شبيه گلي هست که در سيارهء شازده کوچولو وجود داشت. شازده کوچولو فهميد که نمي تواند با داشتن ان سيارهء کوچک خود را شهزادهء بزرگي به حساب آرد. در سياره يي که فقط سه آتشفشان کوچک که يکي از آنها هم خاموش است و يک گل آنهم گلي خودخواه و نازنازي شازده بودن و فرمانروا بودن، البته، فقط تا آن زمان لذتبخش است که سيارهء بزرگتري را نديده باشيم و از وسعت هستي بي خبر باشيم و يا همه سيارات را بر قياس سيارهء خود کوچک و محدود پنداريم.اينجاست که شازده کوچولو همانطور که بر روي علفها دراز کشيده بود، به گريه افتاد. شازده کوچولو تا در سيارهء کوچک خويش بود، يک فرشته بود. اگر راه خودش را گرفته و راست مي رفت، دوباره به همان نقطه اول مي رسيد. نمي توانست راه دوري برود و از آتش فشانهاي کوچک و يگانه گلي که بر سياره اش بود- جدا افتد. روابط ثابت هميشه گي، يک سان و محدود داشت و همين روابط ثابت شخصيت او را ثابت و محدود نگه مي داشت- زيرا من- يعني مجموعهء رابطه ها- اگر اين رابطه ها يکسره از ميان برود، ديگر من وجود ندارد- به همين ترتيب چگونه گي اين روابط کيفيت من را تعيين مي کند. پس من از نگاه وجودي به وجود رابطه ها و از نگاه ماهيت به ماهيت رابطه ها وابسته است.شازده کوچولو- در آن روابط محدود خودش، مي تواند براي هميشه يک فرشته بماند. فرشته عشق نداند که چيست. گناه نيز.اما شازده کوچولو، با هجرت از سيارهء خودش اين محدوديت را مي شکند و پس از هبوط به زمين و به ويژه پس از آشنايي با روباه، رابطه يي تازه، هويت تازه يي به او مي بخشد. اين آشنايي، همه چيز را در نگاه شازده کوچولو عوض مي کند. روباه از شازده کوچولو ميخواهد که وي را اهلي کند و اهلي کردن را نيز«علاقه ايجاد کردن» معني مي کند. در اين اهلي کردن است که دو طرف به هم نيازمند مي شوند. پيش از اين شازده کوچولو براي روباه پسربچه يي بيش نبود و روباه براي او نيز يک روباه مثل هزاران روباه ديگر و حتي مثل هر چيز ديگر- در واقع وقتي مسأله تعلق خاطر- يا به قول روباه اهلي کردن و به تعبير عميقتر عشق وجود نداشته باشد- همه چيز يکسان و همگون است. اما عشق است که به هر چيز معناي خاصي مي بخشد. دوست داشتن است که هستي را معنا مي بخشد. قبل از وجود عشق همه چيز بي معناست. از همين رو زنده گي يکنواخت و کسل کننده است. از روباه بشنويم« ولي اگر تو مرا اهلي کني، زنده گي چون خورشيد روشن خواهم داشت». ... به علاوه خوب نگاه کن. آن گندمزار را در آن پايين مي بيني؟ من نان نمي خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده يي است. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازند. اما تو موهاي طلايي داري.... و آن وقت که مرا اهلي کرده باشي. چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدايي وزيدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر  يادگاري که در اين گنبد دوار بماند

در بيرون خبري نيست، هرچه هست پوچي و پوکي و پلشتی و پليدي است. اشباح و اشيأ است. اين همه فقط زماني معناي ديگر مي يابد که انسان در درون خودش پذيراي تحولي و انقلابي گردد و رابطه يي از نوع ديگر به وجود بياورد.همه چيز با انسان معنا مي يابد و اگر انسان نباشد همه چيز بي معنا مي شود، فاقد ارزش مي شود- نيست مي شود. از همين سبب است که خداوند به حبيبش مي گويد: لولاک- لولاک، لولاک لما خلقت الافلاک.

اگر تو نمي بودي، افلاک را خلق نمي کردم.

وقتي از پنجرهء اتاق خويش بر منظر هميشه گي و تقريباً ثابت و يکرنگ مقابل نظر بياندازيم، در دو حالت متفاوت، منظره نيز تفاوت مي کند. در يک روز غم انگيزي که ابرهاي همه عالم در دل ما بگريند، آن منظره هم ماتمدار مي گردد.

باران فسرده نيست

نوميدي تو هست که آن سوي پنجره

فرياد مي کشد

خداوند حال هيچ ملتي را تغيير نمي دهد مگر اين که آنها درون هايشان را تغيير دهند. و آندره ژيد مي گويد: بکوش عظمت نگاه در تو باشد- نه در آنچه مي بيني. در اينجا بازهم انسان خليفه و جانشين خداست. اين انسان است که به اعجاز عشق هستي را معنا مي بخشد و مي آفريند. با چه زباني مي شود و مي توان از اين همه معاني بلند سخن گفت تا کج نفهمند و بد معني نکنند؟ از زبان کاري ساخته نيست. به قول روباه- زبان سرچشمهء سؤ تفاهم است. و راست است. مسيحيت مي گويد: مسيح فرزند خداست و خداوند با مريم ازدواج کرد تا مسيح متولد گردد. اما به ويژه مسلمانان که ازدواج را به معنايي زيرلحافي آن مي فهمند، اين سخن را روشنترين دليل کفر و شرک آنان مي دانند. و اما شيعه، حسين را ثارالله و علي را شير خدا و عترت را اهل الله و مهدي را بقيته الله – مي خواند، و فرياد آن فرقهء ديگر را به آسمان بلند مي کند. که مگر اين کفر نيست- شرک نيست، بت پرستي نيست. فاجعه اينست که خود شيعه نيز شير خدا و خون خدا را در همان معناي غلط آن مي فهمد.پس از طريق زبان، نمي توان چيزي يا کسي را شناخت. «هيچ چيز را تا اهلي نکنند، نمي توان شناخت. از همين رو، روباه از شازده کوچولو مي خواهد ويرا اهلي کند. اما شازده کوچولو که در جستوي آدمهاست و نمي خواهد فرصت را از دست بدهد در صدد است هرچه زودتر دامنش را از چنگ روباه رها کند و خود را به آدمها برساند. و با آنان دوست گردد و آنان را بشناسد. روباه مي گويد« آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دکان مي خرند. اما چون کاسبي نيست که دوست بفروشد، آدمها بي دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي کن. اينست تراژيدي و فاجعهء اصلي. دوستي و محبت را نمي توان خريد- آنرا بايد آفريد- خلق کرد و آدمها، ديگر فرصت اين کار را ندارند و اين است که ما در جهاني بدون عشق، بدون محبت ، بدون دوستي، با قلب هايي سختتر از هر سنگي زنده گي مي کنيم. چون ديگر از ساختن، از آفريدن باز مانده ايم.حتي در ساختمان خودما، خود ما نه مهندسيم و نه معمار و حتي عمله. از همينرو نيز هست که حتي بر خود نيز رحم نمي کنيم. زيرا به تعبير روباه خود را نيز اهلي نکرده ايم  اين است که گاهي خود را خيلي ارزان مي فروشيم، حتي رايگان. زيرا مغت و رايگان به دست آمده ايم. نه رنجي به خاطر آفريدن خويش برده ايم و نه زحمتي در ساختمان خويش.

شازده کوچولو از روباه مي آموزد که: آنچه به گل تو چندان ارزش داده، عمريست که تو به پاي او مصرف کرده اي.

رابطه ها ناپايدار- دوستي ها شکننده- عشق ها شکست پذير، پيوندها لرزان و محبت ها تصنعي. لبخند ها سفارشي- گرسنه گي ها، دشواري ها..... احساسات نمايشي، گريه ها دروغين- شاديها کاذب و زنده گي عاري از حقيقت. اينهمه به خاطر آن که اراده و انتخاب را فاقديم.

تقدير و سرنوشت ما و ساختمان وجودي ما، با سرانگشتان ديگران رقم زده مي شود. از خود بيگانه ايم- با خود ناآشناييم. زيرا ساختهء خود نيستيم. ساختهء ديگران و لاجرم بازيچهء ديگران.

روباه مي گويد: آدمها اين حقيقت را فراموش کرده اند ولي تو نبايد فراموش کني. تو هرچه را اهلي کني، هميشه مسئوول آن خواهي بود. تو مسئوول گل خود هستي. و شازده کوچولو براي آن که به خاطر بسپارد تکرار کرد، من مسئوول گل خود هستم. به اين ترتيب با دوست روباهش وداع کرد و راه خويش را پي گرفت.

در مسيرش به سوزنباني که مسافران را دسته دسته تقسيم مي کرد و قطارهاي حامل آنان را گاهي به راست و گاهي به چپ مي فرستاد، برخورد و با تعجب دريافت که اين قطارها با وجود سرعت و عجله يي که دارند، نه مقصدي دارد و نه در جستجوي چيزي هستند. حتي رانندهء قطار نيز. هيچکس به دنبال هيچ چيزي نيست. سرنشينان قطار يا مي خوابند يا خميازه مي کشند. فقط کودکان هستند که بيني خود را به شيشه ها مي فشارند تا مگر چيزي را ببينند. چه، فقط بچه ها هستند که مي دانند به دنبال چه مي گردند. آدم بزرگ ها برعکس- فقط سرعت را مي فهمند- سرعتي بي هدف و بي مقصد- سرعت بسوي هيچ و عجله براي هيچ.

پس از سوزنبان، قرص فروشي را مي يابد که قرصهايي براي رفع تشنه گي مي فروشد. قرصهايي که خوردن يک دانهء آن براي يک هفته از تشنه گي جلو مي گيرد و طبق محاسبهء کارشناسان با خوردن يکي از اين قرصها در يک هفته پنجاه  سه دقيقه وقت صرفه مي شود.

شازده کوچولو با اطلاع از اين موضوع با خود گفت: من اگر پنجاه و سه دقيقه وقت زيادي مي داشتم، خرامان خرامان به چشمه مي رفتم.

رفع عطش به خودي خود حايز هيچ اهميتي نيست- تشنه گي و بالاتر از آن به سوي چشمه رفتن و در همان فرصتي که ديگران صرفه کرده اند تا به کار ديگري بپردازند- نه شتابان که خرامان خرامان به سوي چشمه رفتن است که ارزش دارد. انسان عير از ماشين است که به تيل و مبلايل و ويکم و امثال آن ضرورت دارد و اين ضرورت با پر کردن تانکي اش خود بخود رفع مي شود.

انسان- انسان است اما در نظام ماشيني او نيز به ماشين بدل شده است. رانندهء ماشين وقتي احساس کند ديزل ماشينش در حال اتمام است به همان اولين تانک تيل و يا اولين تيل فروشي که در کنار جاده بساطش را پهن کرده است، مراجعه مي کند و اگر به فرض مادهء ديگري بتواند جاي تيل را بگيرد و ارزانتر هم باشد و فرصت و وقت کمتري را هم بگيرد و مزيد بر آ« مدت طولانيتر ماشين را بسنده باشد، هيچ رانندهء عاقل و حتي جاهلي زحمت رفتن به محل دورتري را به خود نمي دهد و اگر به فرض اين کار را هم بکند، براي ماشين هيچ تفاوتي ندارد. اما وقتي تشنه يي بسوي چشمه رهسپار است و تصوير چشمه و آب بر پردهء خاطرش مي لرزد و موسيقي جوشش آب از چشمه گوشهايش را به نوازش مي گيرد و خنکاي روح افزاي آب را بر لب و زبان و حلقوم خودش احساس مي کند و چشمانش را براي آن که چشمه را با چشم دلش و با دست دلش بنگرد و لمس کند، مسأله از سر تا پا فرق مي کند.

و اين است که مولانا مي گويد: آب کم جو، تشنه گي آور به دست.

براي تشنه يي که لبان ترک خورده و حلقوم داغش عطش او را تجسيم بخشيده است، حتي سراب نيز لذت بخش است.

4

براي رواي داستان، هرچند ذخيرهء آبش ته کشيده است و پس از هشت روز تلاش و کوشش مداوم هنوز نتوانسته است هواپيمايش را تعمير کند، خاطرات شازده کوچولو زيبا و جالب است. خاطرات خود او و سير و سلوک نفساني خوداوست که از زبان شازده کوچولو مي شنود و چون قصهء قرص فروش را که قرص رفع تنشه گي مي فروشد، مي شنود، با حسرت و افسوس مي گويد: چه سعادتي بود اگر من هم مي توانستم خرامان خرامان به سوي چشمه يي بروم.

به اين ترتيب با شازده کوچولو در پهنهء بيابان، به دنبال چاه نامعلوم براه مي افتد. در طول ساعتها راهپيمايي، زير آسمان پرستارهء کوير؟؟؟؟؟ از فرط تشنه گي ستاره ها را مثل اين که در خواب و رويا باشد، مي بيند و گفته هاي شازده کوچولو در خاطرش مي رقصد. اکنون همه چيز، ستاره گان، آسمان، چين و شکن شنهاي بيابان، پرتو مهتاب، جلوهء ديگري يافته اند، همه چيز رويايي به نظر مي آيند.

شازده کوچولو مي گويد: بيابان زيباست و راوي تأييد مي کند. و راست مي گويد- من هميشه بيابان را دوست داشته ام.

آدم روي يک تپهء شني مي نشيند، چيزي نمي بيند و چيزي نمي شنود و با اين وصف چيزي در سکوت و خاموشي مي درخشد. اما به نظر شازده کوچولو: چيزي که بيابان را زيبا مي کند، چاه آبي است که در گوشه يي از آن پنهان است. نويسنده تازه مي فهمد که راز درخشيدن هايي اسرار آميز شن هاي بيابان در کجا بوده است. به ياد مي آورد که شايعهء وجود گنجي در خانهء کهنه ساز دوران کودکي اش- گنجي که کسي نتوانست يا نخواست آن را پيدا کند. اهل خانه را شادمان و ذوق زده ساخته بود.

آدمي: خواه خانه باشد، يا ستاره- يا بيابان، فرق نمي کند. آنچه آنها را زيبا کرده است، به چشم نمي آيد. بازهم غيب.

چشم دل باز کن که جان بيني  آنچه ناديدني ست آن بيني

در خمار جادويي چشمان نرگسي و رازآلودي که در سايهء پروقار کمان ابرويي، آشيان گرفته اند. در لرزش پراضطراب قطرهء شبنمي که در تلألوي اولين پرتو خورشيد بر صفحهء ابريشيمين گلي، آمادهء پرواز مي گردد. در شرم سرشار از عفاف و حياي ملکوتي دختر جواني که در حضور اقوام و اقاربش براي اولين بار با مرد دلخواهش، پهلو به پهلو مي نشيند و دستان داغ و سوزان او را بر روي دستانش احساس مي کند و آنگاه طبق يک سنت زيبا و پرشکوهء قديمي. هردو در برابر آيينه مي ايستند تا همديگر را در آيينه نظاره کنند و نگاه هاي مشتاق شان را در زلال پر صفاي آيينه گره زنند و قبل از آن بر صفحه يي از کتاب خدا (آيينه و مصحف) در رقص ديوانه وار گندمزارهاي رسيده، در نجواي عاشقانه باد بر گوش تکدرختي، که بي نيازي را تجسم مي بخشيد. در بازي شورانگيز نسيمي که در يک غروب پاييزي، بر گلزار مي وزد و گيسوان آشفتهء گلها را با سرانگشتان حريري اش به بازي مي گيرد. در چشمک زدن هاي ستاره گان آسمان ستاره ريز کوير- در غروب خونين خورشيد در جاري مستانه و پرغوغاي رودي که در بستر پر خم وپيچش همچنان جاريست، در ريزش آرام ذره هاي مخملين سفيد و رقص پر وقار برف، در اهتزاز پرچم رنگ و روفتهء شهيد غريبي که بي مجاور و زاير در کمرکش کوهي، حماسهء خويش را به گوش صخره ها مي خواند. در لبخند قهرمان محتضري که مژده ي پيروزي را در آخرين نفس و آخرين لمحهء حياتش مي شنود. در سيماي ناز و نازنين کودکي که خواب رفته و بازگشت پدر را در خواب مي بيند و موج خفيفي از شادي، گونه ها و لبانش را مي لرزاند. در سيماي پرغرور حسين، هنگامي که کفه يي از خون کودک ششماهه اش را بسوي آسمان پرتاب مي کند تا آسمان، آن وديعه را براي هميشه و براي تمامي عصرها و تمامي نسل ها نگاه دارد تا گواه عصمت سرخ خون آل محمد باشد و در لبخند پيروزي که با ديدن اين صحنه بر لبان خدا نقش مي بندد تا صدق گفتارش را بر فرشته گان تاکيد کند که فتبارک الله احسن الخالقين

چقدر زيبايي ها وجود دارند! اما راستي زيبايي چيست؟

آنچه مورد قبول است مفهوم زيبايي ست و تا اندازه يي نيز مصاديق آن. اما در اين که زيبايي چيست و چرا چيزي را زيبا مي دانيم، بحث پايان نيافته وجود دارد. يکي از ديدگاه ها با اين باور که انسان اصلاً از دنيايي و جهاني ديگر است و در ضمير ناخودآگاه خود، تصويري مبهم، ناروشن، رنگ و رورفته نامشخص از آن دنيا به يادگار دارد."کس ندانست که سر منزل معشوق کجاست—اين قدر هست که بانگ جرسي مي آيد". اکنون که اسير اين خاکستان است هرچيزي را، هر آوايي را، هر نقشي را که شباهتي ولو ناقص با آن تصوير داشته باشد و يا آن تصوير را تداعي کند، زيبا مي بيند. او که مي خواهد به دنياي خودش باز گردد، با مشاهدهء هرچيزي و شنيدن هرصدايي که از آن دنيا نشاني دارد، بيتاب مي شود، نبض و قلبش مي تپد، رنگش مي پرد، آشفته مي گردد.

آري، چيزي که بيابان را زيبا مي کند، چاهء آبي است که در گوشه يي از آ ن« پنهان است.

سطري چند از اين فصل را که سخت زيباست، عيناً نقل مي کنيم:

«چون شازده کوچولو به خواب مي رفت او را در بغل گرفتم و باز براه افتادم. نگران بودم. به نظرم چنين مي آمد که حامل گنجينه يي آسيب پذيرم. حتي احساس مي کردم که در روي زمين آسيب پذير تر از بار من هيچ باري نبوده است. در پرتو مهتاب، به آن پيشاني پريده رنگ به آن چشمان بهم رفته و به آن حلقه هاي گيسو که با وزش نسيم مي لرزند، نگاه مي کردم و با خود مي گفتم: آنچه به ظاهر مي بينم، قشري بيش نيست.

اصل به چشم نمي آيد.

و چون بر لبان نيمه بازش نيم لبخندي شيرين نشسته بود. باز با خود گفتم: آنچه در وجود اين شاهزادهء کوچولوي خواب رفته مرا تا اين اندازه منقلب مي کند، وفاي او نسبت به گلي است .و اين تصوير همان گل است که در وجود او، حتي در خواب همچون شعلهء چراغ مي درخشد.»

..... بايد از چراغ ها مواظبت کرد. يک وزش باد مي تواند آنها را خاموش کند.

پس از يک شب راهپيمايي، به هنگام دميدن خورشيد چاره مي يابد، چاهي که شباهتي به چاههاي صحرايي نداشت، گويي در خواب و خيال مي ديد.

يک بار ديگر به ياد بياوريم که شازده کوچولو، همان خود نويسنده است. خود خود او- تشنه است و آب مي خواهد. آبي که براي دل هديه است، نه براي کام و زبان. و چون او را در آغوش دارد خود را حامل آسيب پذيرترين گنجينه در جهان مي داند. چه دشوار است خود را نگهداشتن- مگر تقوا، چيزي غير از خود نگهداري است؟

در جستجوي آب، کم نبوده اند کساني که به مرداب رسيده اند و مرداب را نوشيده اند تا عطش خويش فرو نشانند- به برکه ها و غديرها و مانداب هاي حقير و ناچيزي که لاش پوسيدهء موش و کرم و صدها خزندهء ديگر، رنگ و بو و ذايقه ديگري به آن بخشيده است و لعاب دهان سگ و آب بيني شغال و شتر با جامنک بقه به هم درآميخته، غلظت لزج و متعفني به آن داده اند- بسنده کرده و خود را سيراب ساخته اند و سرشار از توفيق و رضا و شادماني، برديگراني که همچنان در جستجوي آب، نه مرداب، نه مانداب، نه برکه و غدير و نه سراب سرگردانند، مي خندند.

اين است رمز هراس راز آلود نويسنده. زيرا يک وزش باد مي تواند اين چراغ را خاموش کند.

هردو به آب مي رسند، آبي به شيريني عيد که با هر خوردني ديگري فرق داشت- آبي بود که از شبگردي در پرتو ستاره گان، از آواز چرخ چاه و از تقلاي بازوان و... تراويده بود.

«گويي داستان هاجر و اسماعيل و فلسفهء سعي ميان صفا و مروه و جوشش زمزم، دوباره و ديگر باره تکرار مي شود. نه تکرار بلکه- بيدار مي شود». همچنان که وقتي شازده کوچولو به طناب چاه دست مي برد و چرخ چاه مانند بادنماي کهنه يي به صدا در مي آيد، مي گويد: مي شنوي؟ چاه را بيدار کرديم و او آواز مي خواند.

جيف که چشمها کور اند- بايد با دل جستجو کرد.

هر دو آب نوشيدند- نفسي به راحت، به شن هاي صحرا که به هنگام طلوع صبح به رنگ عسل درمي آيد و تماشاي آن لذت بخش است به نظاره پرداختند- ديگر دليلي براي ناراحتي وجود ندارد... اما ناگهان شازده کوچولو به آهسته گي گفت:

- تو بايد به وعدهء خود وفا کني.

- چه وعده يي؟

- پوزبندي براي گوسفندم- آخر من مسئوول آن گل هستم. و به اين ترتيب، بوي فراق به مشام جان نويسنده مي رسد.

يک سال از فرود شازده کوچولو بر زمين و هشت روز از آشنايي اش با راوي مي گذرد، در اين فاصله، هواپيما نيز، دوباره آمادهء پرواز شده است و رواي بازهم به دنياي خودش برمي گردد، همچنان که شازده کوچولو نيز به سياره خويش باز مي گردد. اما سيارهء شازده کوچولو خيلي دور است.

  • مي فهمي؟ آنجا خيلي دور است. من نمي توانم اين جسم را با خود بکشم. خيلي سنگين است. و مي افزايد: ولي اين جسم مانند قشر کهنه يي خواهد بود که به دورش بيندازند. قشر کهنه که غصه ندارد.

و در پايان به او مي گويد:

  • من به ستاره ها نگاه خواهم کرد. همهء ستاره ها براي من چاه خواهند شد. با يک چرخ زنگ زده و همهء ستاره ها براي من آب خواهند ريخت.... تو پانصد مليون زنگوله خواهي داشت و من پانصد مليون چشم.... و گريه امانش نداد.

و اکنون که سالها از آن روز مي گذرد- هر سياره يي براي نويسنده مي تواند، سيارهء شازده کوچولو باشد.

«براي شما که شازده کوچولو را دوست داريد و براي من هم هيچ چيز در اين دنيا مثل اين مهم نيست که بفهميم در جايي که نمي دانيم کجاست- گوسفندي که نمي شناسيم، گل سرخي را خورده، يا نخورده است.

البته هيچ آدم بزرگي هرگز نخواهد فهميد که اين مسأله اين همه اهميت دارد.

و آخرين درخواست نويسنده از هر خوانندهء کتابش که احياناً گذري به صحراي افريقا داشته باشد و به آن نقطه يي که شازده کوچولو از آنجا به سياره اش بازگشت، گام بگذارد، اين است: «تقاضا دارم شتاب نکنيد و لحظه يي چند در زير آن ستاره بمانيد. اگر کودکي به طرف شما آمد، اگر مي خنديد، اگر موهايش طلايي بود، اگر به سوالها جواب نمي داد، حدس بزنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من چنين غمگين بمانم. زود به من بنويسيد که او بازگشته است.... تمام.

يکي از دوستان که نوشته فوق را برايش خواندم گفت، برداشت هاي تو عاليست يا فشنگ است اما معلوم نيست نويسنده نيز بيان همين مسائل را منظور نظر داشته، يا خير.

چقدر از رياليزم بدم مي آيد.( همچنان که از خاکستري، رياليزم فلسفه خاکستري هاست ،مثل پراگماتيزم) منظرهء سرخي غروب در مردمک چشم گاو و خر و انسان بدون شک انعکاس واحد دارد. درست در مردمک چشم تمام انسانها. اما مرد کوري نيز در تاريخ وجود دارد که اين منظره را زيباتر از تمام چشمداران عالم (اعم از انسان و حيوان) ديده است. ابوالعلأ معري را مي گويم که سرخي غروب را يادگار خون علي و فرزندانش مي بيند. استغاثهء سرخ شهيد محراب وفرزندش. 
 
 

                                                     قسيم اخگر

 

 


12:9 | آژند |

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

روایت اندر باب شاه بانوی که خواب رییس جمهوری دیدی

روایت کنند از آن ایام که جهان به کام دموکراسیه بودی و اهل دموکراسی نان به نرخ روز خوردی و نوشابه جات بیشتر نوش فرمودی و خلق را هم اگر نان نبودی دموکراسی خوراندی تا شکم شان زمانی بیاساید . در این چنین ایامی بود که بانوی زرین موی ، پری روی ، خوش زلف و ابروی قصد آن کرد که خود را بر مسند شاهی که در آن دوران رییس جمهورش بگفتندی رساند و خواب تساوی حقوق زن و مرد را بر مسند تعبیر واقعی رساند . پس چون در این کار راست بشد و قامت استوار کرد ، مریدان گفتند یا خاتون وجیهه از برای چی کاری برپا شدی ، گفت ای مریدان خواهم که داد زنان از مردان ستانم و خود را بر کرسی شاهی نشانم و اسب حکمروایی بر این بلاد برانم . مریدان گفتند یا شیخیه این کاریست بس مشقت زا و توان فرسا مردان بس توانمند در این راه پا در گل بمانده اند چیگونه زنی این کار بکند .  شیخیه ما علی الله مسندا بگفت ای نادان شما نظری بر لیست نامزدان ریاست جمهوریه بکنید اگر توانمندی یافتید بگویید تا من پیرو او گردم . حال که انتخابات قمر در عقرب شده چی بهتر ما نیز از این نمد کلاهی بسازیم تا معلوم شود حق ما نیز همانند مردان باشد و مارا نیز توان فراوان باشد تا دست در قبضه کار های سیاسیه بزنیم . پس نام اندر لیست کاندیدان بکرد و دو معاون مرد بر خود برگزید تا نشان دهد که مردان گاهی زیر دست زنان باشند . و شعار ها بداد که صولت این شعار زهره مردان آب شدی چی رسد به زنان . از جمله گفتی از آنجایی که ترجمه دموکراسی که در بلاد ما مردمسالاری گویند رنگ و بوی مردانه دارد و آغازش با مرد شروع میشود . وی میخواهد تا وقتی رییس جمهور بشد ، آنرا به زنم سالاری تغییر دهد و اگر مردان در این رابطه اعتراض بنمودند گوید سالهای زیاد دموکراسی را مردم سالاری گفتید چند سالی هم زنم سالاری گویید . یا هم برای تطابق تساوی جنسیتی گویید آدم سالاری .

همچنان نقل است  از شیخیه  ما رحمته الله علیه که فرمودی من چون پادشاه شوم بیست درصد کرسی های کابینه مر زنان را بخشم گفتند یا شیخیه تو که خواهی حقوق زن و مرد را مساوی سازی پس چرا بیست درصد زنان را کرسی بخشی .

پس بگفت مگر شما نمیدانید که زنان نسبت به همدیگر چقدر حسود باشند  چیگونه تحمل کنم یک عالم زن را که هی در کابینه از سرو وضع لباس شان حرف بزنند و دیگر کاری از آنان ساخته نباشد . گویند مریدان و مشاوران شیخیه ما را گفتند یا شیخیه حالا که بساط انتخابات داغ شده است نامزدان هرکدام خود را به نحوی با طالبان پیوند دهند یکی آنان را برادرش خواند و دیگری قوم و خویش نزدیک تو هم باید با آنان پیوندی به راه اندازی که بهر کمپاینیات بسی مفید باشد . شیخیه ما ساعتی سر در جیب مکاشفت و مشاهدت فرو برد و چون سر بیرون آورد گفت یا مریدان من خود مادر طالبان خوانم . گفتند یا شیخیه آنان با زنان سر ستیز دارند .بگفت انان با زنان سر ستیز دارند با مادر شان که من باشم ندارند . گفتند اگر فرزندانت را بیاوری زنان را باز با شلاق در خانه ها قفل کنند . بگفت من ان طالبانی  را فرزند گویم که زنان را در خانه نکنند . گفتند یا شیخیه طالبان همه یکسان باشند خوب و خراب شان یکیست . فریاد بزد نادانان  من شیخیه شما هستم یا شما طالبان اگر خوبند ویا بد فی الحال که عزیز دل نامزدان شده اند من چرا از این قافله پس بمانم . گفتند یا شیخیه آنان همه مردان باشند که طالبان را با خود همراه خوهند تو زنی و طالبان با تو همراه نشوند . گفت  پس چیکار کنم . جواب دادند بگو طالبانب فرزندان من باشند که زنان را دوست بدارند ، آنان را با شلاق نزنند و اگر زنند هم در خفا زنند . اینطور هم زنان با تو باشند و هم اگر خدا خواست و طالب آدمی پیدا شد هم با تو یکجا گردد . پس شیخیه ما ساعتی سر اندر جیب تفکرات برد و چون باز اورد بگفت که گاهی باشد که شیخان باید از مزیدان شان بیاموزند . پس نصیحت مریدان به کار بست .

از شیخیه ما دامته برکاته کرمات بسیار نقل شده . چنانکه گویند دشمنان زیادی بر وی شوریدند از اندر جعبه جادویی از وی بد گفتند یا شیخیه جواب ایشان ندهی گفت چرا جواب دهم گفتند چی جواب دهی ؟ فرمود آن از اسرار باشد و شما بدین زودی ندانید باشد که روزی بدانید . پس ده هزار کس از مریدان از هیبت این سر غش کردند . نقل است كه روزي مريدان را گفت: « چون رییس جمهور شوم هر شبي رياضت بسيار كشم و هجده هزار خانه راست كنم، بيچارگان را، در هر خانه‌اي هجده هزار اتاق و در هر اتاقي هجده هزار پنجره، پس بنشينم تا صبح درآيد و خانه‌ها به مردمان بخشم. ناگاه هاتف غيبي ندا در دهد كه اي تاج سر زنانا و مردان ، از آن نترسي كه بيگانگان چشم زخمي به تو رسانند؟

گويم: چرا گويد: پس چاره‌اي كن من تمامي آن خانه‌ها به چشم برهم زدني خراب كنم تا از چشم بد درامان باشم» مريدان گفتند: «چگونه چنين چيزي تواند شد؟» گفت: ما كرديم و شد

مریدان شیخیه ما جملات قصار مفیده از وی بسیار نقل کنند . از آنجمله گفتی

آزادی چیزی مثل خوبی باشد .

و دیگر اینکه گفتی من مرد سالاری را پایان دهم و چون گفتند با چی اشاره به عقبش کرد و چون مریدان به عقب نگریستند دو معاون مردش را دیدند که دست به سینه ایستاده اند پس به کرامات گفتار شیخیه ما واقف شدند .

همچنان گفتی پادشاهی بیش از هم هبر ما سزاست چون تحقیق بکردند دیدند که از نسل شاهان باشد همان بود که مریدان بیشتر در سلک ملازمانش فراهم شدند

از دیگر کرامات شیخ ما آنست که سن واقعی خود را به مریدان و ارادتمندان باز گفتی که این کار ار در هزاران سال هیچ زنی نگفتی . هرچند مغرضان و دشمنان گویند با تمام راست گویی اش باز هم چهار پنج سالی را دستبرد زده است . که ما گویم ای که دروغ گو در همه عالم سیاه سرفه بگیرد .

نقل است که چون مریدان به دیدارش رفتند عکس مرد بزرگ در قفایش دیدند و پرسیدند که این کی باشد که عکسش را زیب حجره کرده اید .

فرمود این شیخ و و استاد و رهنمای من باشد که بسی عمر را به شاهی گذراند و همه موی سرش برای خدمت خلق الله تکید و من نیز بر راه وی روم . گفتند اگر چون او شما را نیز بکشند و گور تان را نیز گم کنند چی . پس ساعتی به مفاکرت گذراند پس بگفت . ما یک حرفی زدیم شما زیاد جدی نگیرید از حرف تا عمل فاصله هزار کوه باشد که فراز شدن بر هر کوه هزار سال عمر خواهد و ما که عمری چندانی نداریم در همین وادی حرف بگذرانیم و گرد بلاد عمل نگردیم .

خدای تعالی شیخیه ما را از گرند چشم بد حسودان و رقیبان خاصتا نامزدان ریاست جمهوری نگه دارد .  


11:15 | آژند |

دوشنبه یکم تیر 1388

غزلی برای ندای نامراد که توسط بسیجیان در جریان تظاهرات روز شنبه شهید شد سرودم

چشمت هزار خرمن آتش فشان شده

آن آخرین نگاه تو خود قهرمان شده

آتش زده به چهره ای  طاغوت کور دل

آن زهر خند کنج لبانت نهان شده

دستور داده اند که به خاکت بیافگنند

تشنه به خون پاک تو اهریمنان شده

یک عمر در هوای پریدن تپیده ای

پرواز کن که وقت پریدن عیان شده

باور مکن رفته ای و خسته میشویم

باور مکن که همقدمت ناتوان شده

حالا غریو نام تو طوفان خشم ماست

حالا ندای نام تو ایمان مان شده


15:22 | آژند |

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388

قصه مفت دموکراسی

پس از اینکه افغانستان به خیر و خوشی از چنگال آدم های که با آدم های دیگر دشمن بودند نجات پیدا کرد . مردم ناگهان با یک پدیده جدید و جذاب روبرو شدند ، آنان با دموکراسی آشنا شدند . دموکراسی برای مردم در این سرزمین چیز های تازه و نو را به ارمغان آورد که قبل از این حتی به خواب مردم هم نمی آمد . مردم کم کم چنان با دموکراسی انس گرفتند و خو پیدا کردند که بیدون دموکراسی اصلا امکان زندگی نبود .

بر سر هر سفره ای که مینشستی در پهلوی غذا های دیگر حتما یک کاسه دموکراسی هم موجود بود . حتی مادران که فرزندان نوزاد داشتند  در شیر چوشک نوزادان شان حتما یک قاشق دموکراسی هم علاوه میکردند . مردمی که نان هم نداشتند کوشش میکردند با خوردن دموکراسی  زندگی خود را ادامه دهند . روی سفره مردم غریب جز نان خشک و چای تلخ چیزی دیگری نبود ولی یک چمچه دموکراسی حتما بود .

به این ترتیب دموکراسی همه چیز مردم شده بود . مردم نان نداشتند ولی دموکراسی داشتند ، امنیت نداشتند ولی دموکراسی داشتند ، اتفاق نداشتند ولی دموکراسی داشتند ، مادران وقتی اولاد هایشان به مکتب میرفتند به آنان گوشزد میکردند که از کنار جاده ها بروند و وقتی از سرک میگذرند اگر ترافیک در ان اطراف نبود از دموکراسی خواهش کنند تا آنان را از سرک بگذراند .

در دانشگاه چون درس بطور کامل نبود بچه ها روز خود را با دموکراسی میگذراندند ، گاهی لای درختان با دموکراسی وعده میگذاشتند و گاهی دموکراسی را به چایخانه و رستورانت و جای های دیگر میبردند .

خلاصه جای نبود که این دموکراسی خوش صورت و خوش تیپ و خوش اندام حضور نداشته باشد .

آن قدر این دموکراسی مردم را معتاد به خود ساخته بود که دیگر از هیچ چیز دیگر یادشان نمی آمد .

حتی ملا ها و اخوند ها که دموکراسی برای شان مثل زهر قاتل بود گاهی از شربت های دموکراسی میخوردند و برای مقتدی های خود هم توصیه میکردند .

خوب یادم است که یکی از دوستانم سه شب متوالی نتوانسته بود بخوابد بعد از تحقیقات معلوم شده بود که وی بالش خود را پر از دموکراسی کرده بود و چون کسی بالش پر از دموکراسی اش را دزدیده بود با بالش های دیگر خوابش نمی آمد و حتی در روزنامه ها خواندم که یک دهقان زمینش را بجای تریاک دموکراسی کشت کرده بود ولی چون مسوولین مبارزه با مواد مخدر متوجه نشده بودند زمین اش را به گمان مواد مخدر خراب کرده بودند و وی نتوانسته بود حاصل دموکراسی را از زمین بردارد .

دولت منتخب هم که توسط همین دموکراسی ساخته شده بود از این موهبت به اندازه کافی استفاده میکرد ، حتی اگر زمانی هم خراب کاری از سوی حکومت صورت میگرفت آنرا در میان دموکراسی مخفی میکرد تا کسی متوجه نگردد .

جالب است که زنان بیشتر از مردان از دموکراسی خوششان می آمد ، مثلا زنی را میدیدی که زیر چشمش کبود شده است وقتی ازش می پرسیدی چرا زیر چشمت بادنجاه سیاه کشت شده میگفت شوهرم به دلیل اینکه از دموکراسی دفاع کردم مرا زد

نهاد های حمایت از زنان هم مردان را همیشه از دموکراسی می ترساندند و میگفتند خیر است امروز شما علیه ما خشونت میکنید یکبار از این مساله دموکراسی خبر شود باز چی بروز تان خواهد آمد خدا میداند .

به این ترتیب سالیان درازی گذشت و مردم همه چیز خود را با دموکراسی مخلوط کردند . حتی چاه های بدرفت پر از دموکراسی شده بود ، کم کم دولت متوجه شد که این دموکراسی رقیب بدی برای آنان شده است و چون انتخابات نیز نزدیک بود رییس حکومت بر ان شد تا قبل از این که این دموکراسی او از اریکه قدرت بزیر بکشد حساب این دموکراسی را یک طرفه کند . پس شروع کرد به تبلیغ علیه دموکراسی .

او اول یک وزیرش را به جان دموکراسی انداخت وزیر هم مدام فریاد میزد که مردم پشت دموکراسی نروید ، دموکراسی قصه مفت است تحفه دشمنان شما است و از این قبیل حرف ها ، روزنامه های طرفدار رییس حکومت هم مینوشتند که دموکراسی روز گذشته در شاهراه کابل هرات بیشت نفر را به قتل رسانده است و یا در بمباران هوایی فلان روز که مردم ملکی را کشت دموکراسی نقش داشته است . یادم است زمانی که در شیر های چینایی مواد خطرناک ملامین کشف شد رسانه های طرفدار حکومت نوشتند این مواد ملامین نیست بلکه دموکراسی است که باعث مرگ نوزادان میشود بنا مادران دیگر از شیر های چینایی استفاده نکردند و دیگر همچنان در شیر چوشک فرزندانشان دموکراسی اضافه نکردند .

رییس حکومت همچنان از نماینده های مردم که طرفدار او بودند میخواست که قوانین ضد دموکراسی را تصویب کنند تا نام دموکراسی بد شود . آنان هم که رییس حکومت را از دموکراسی بیشتر دوست داشتند به توصیه هایش عمل میکردند . مثلا قانون ضد دموکراسی احوال شخصیه را تصویب کردند تا دموکراسی به عزایش بنشیند  کم کم مردم از دموکراسی بدشان آمد . شایعات میان مردم بیشتر شد و هر بد و بیراه را به پای دموکراسی حساب میکردند ، مثلا یکی به دیگری میگفت خبر داری دختر فلانی نفر همراه دموکراسی فرار کرده است و فلانه دختر را به جرم روابط نامشروع با دموکراسی گرفتار کردند . حتی چند روزنامه نوشته بودند تجاوزات جنسی به کودکان خورد سال کار دموکراسی است . خلاصه اینقدر علیه دموکراسی بیچاره تبلیغ شد که مردم از دموکراسی متنفر گردیدند و حتی یک تعداد طرفدار آمدن طالبان که دشمن درجه یک دموکراسی بودند شده بودند و هر روز از ضرورت گفتگو با آنان سخن میگفتند .

بلاخره یک روز رسید که مردم به خود متوجه شدند و دیدند که هم دموکراسی را از دست داده اند و هم همه چیز دیگر را که داشتند . دیگر مردم نه امنیت داشتند نه دموکراسی ، نه نان داشتند نه دموکراسی ، نه آرامش داشتند نه دموکراسی و بلاخره نه زندگی داشتند نه دموکراسی و آن وقت مردم حسرت میکشیدند و میگفتند ای دریغ خوش چیزی بود این دموکراسی

 


17:11 | آژند |

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

قانون احوال شخصیه در افغانستان تبدیل به یک غوغا شده و این طنز هم نتیجه غوغا بازی محسنی صاحب است

اندر بیان احوالات شخصیه شیخ ما مولانا محسنی

آن دارنده مدرک معتبر آیت اللهی ، آن صاحب علم نامتناهی ، آن مبلغ اوامر و نواهی ،  قابض منصب کدخدایی در این دنیای بی سرو پایی ، داننده ای رموز آبتنی الشیخنا مولانا آصف محسنی از اکابر و نوادر دوران بود ، صاحب تالیفات فراوان بود و عقل کل این سامان بود . گویند چون اجنبیان زرد موی و چشم سبز از بلاد شورویه بر بلاد افغانستان ایلغار کردند شیخ ما بر آن شد که دفع این بلا از این ولا کند همان بود که مریدان و سینه چاکان بسیار پیرامون گرد کرد و نواخت کوس و کرنای نبرد را  و اندر چهارده سال بسی دشمن را به خاک مذلت و نهان گاه عزلت نشاند و آنان را به نفس متبرکش از مملکت بیرون کشاند ، هرچند سایعان و دروغزنان گویند کاری سزاوار همچنان در آن دوران نکرد ولی ما گویم ، الکاذب السقوطا فی حضیض جهنم و هرگزا بیرون شدن نتوان که مکان المطلوبا برای دروغگویان . شیخ ما مستداما ارشادا فی خلایق،  را در این اواخر در سر افتاد که احوالات شخصیه  مر مریدان و غیر مریدان را فراهم آورد تا ایشان راه را از چاه تمیز توانند و اندر مسیر غلط نیافتند که بسی مکافات در پی خواهد داشت پس سر اندر گریبان فکرت و معدلت ببرد و از آن چنان قانونی بیرون آورد که استخوان هفت پشت زنان که ما آنان را ضعیفه و عاجزه و سیاه سر و مادر اولادا و زوجه و صد بد و بیراه دیگر نام نهاده ایم سوختن گرفت و تا شیخ مستمرا نافذا قانونا اینچنینی باقی و زنده است زنان مر او را دعا های خیر کنند که اندر نبشته ها نگنجد .

گویند چون شیخ ما این قانون بیرون داد فغان واحسرتا از مرد زن برخواست چنان که طاق های عظیم حقوق بشریه اندر سازمان ملل متحدیه در شهر نیویارکیه فرو ریخت که گویی یازدهم سپتامبر بار دیگر تکرار شد . 

چنان که گویند ناتویان که کار شان جنگ باشد و اسلحه و نبرد و صلح بازی و بازی های دیگر در مقابلت با این قانون انگشت تحیر به دندان گزیدند و بر خویشتن پیچیدند که چنان مرد بزرگ چیگونه توانست قانون را که برای هزاران سال پیش ساخته شده دوباره اندر این عصر زنده کند و زنان را ترسنده کند .

روایت است که چون یاپ دهوپ شیفر دبیر کل ناتویان این قانون بدید در جا غش کرد و با پنجاه مثقال گلاب درجه یک نتوانستند بهوشش بیاورند و چون بهوش آمد فرمود یا ایهاالخلایق بدانید و آگه باشید که این کشور را سربازان و جنگجویان جدید ضرورت نباشد که هرچه ما دموکراسی رشته کنیم اینان با یک قانون آنهمه رشته را در جا پنبه کنند .

نقل است از مولانا ابوالخبر چین که چون شیخ ما را خبر رسید که کسانی اندر بلاد دور و نزدیک و حتی در خود بلاد افغانستانیه بر این قانون اعتراض بنمودند بخندید و گفت این بیچارگان را چقدر دانندگی باشد که قانون ما را زیر سوال ببرند ، ما صد ها مثل اینان را سالها تنها رموز پختن شوربا بیدون داشتن گوشت  وکچالو بیاموزیم و حالا اینان آمده تا بر قانون ما فی بگیرند ، اینان که هیچند اگر محکمه بزرگ و محکمه کوچک شان هم جمع شوند نتوانند یک تار مو از سر این قانون عزیز و دوست داشتنی ما کم کنند ورنه ما آن کنیم که در ده بالا کردیم هرچند شیخ ما محسنی نفرمود که در ده بالا چه هنری از خود به خرج داده است .  پس آنگه در ثانیه فرمان داد و دستور فرمود که الهر جماعتا که اعتراضات شدیدیه داشته باشند فی قانونا احوالات شخصیا پس باید زبان شانرا برید که دیگر نتوانند بر قوانین ما صدا بیرون دهند . القصه گویند اندر این قانون نبشته است که هر وقت مرد که خدا او را تنها برای امر و نهی و کوفتن زن آفریده است میل به انجام فعل و انفعالات جنسیه کند زن را الزام است که چون بوجی کاه اطاعت محض کند و صدا بیرون ندهد که احتمالا کفر احسان مرد بجا آورده  است  ولو که زن را هیچ میلی به این کار ها نباشد و چون مرد زن را اذن بیرون رفتن ندهد ، جرات هفت پدر زن نباشد که قدم از چارچوب خانه بیرون دهد ورنه همانا که سوته باشد و کمربند باشد و بدن نحیف زن بیچاره .

شیخ ما چون علامه دهر و عاقله اظهر است این قانون را برای همه انانیکه پیرو تشیع اند واجب و لازمی دانسته و فرموده است در صورتی که کسی از این قانون سر بپیچد به نفس متبرکم او را خواهم سوزاند تا دیگران را عبرتی باشد در خور . گویند الشیخنا مولانا اوباما که در حال از اکابر حکومت امریکاییه و صاحب مریدان بسیار اندر تمام اقلیمات باشد اندر باب شهکار شیخ ما دامته برکاته فی تمام گیتی فرمود که این بسی نفرت انگیز باشد ، ظریفان و سایعان این را به ایهام گرفتند و همچنان گویند بانوی زرین مو الخاتون الذکی هیلاری کلینتون که زوجه مولانا بیل کلینتون سلطان وقت بلاد امریکاییه باشد و فی الحال هم بر منصب رفیع وزرات خارجیه امریکاییه جلوس فرموده اند ، از طریق کبوتر نامه عصر جدید که تیلیفونش خوانند سلطان المعظم مولانا کرزی را پیام داده است که این قانون را بسی خشونت ها و تجاوزات باشد مر زنان افغانستانیه را و حقوق بشریه را نقض کنندی ، شیخ ما فی الفور جواب دادی که اینان بروند حقوق بشر خود را که بسی نقض ها در ان باشد اصلاح کنند ، گویند چون شیخ ما این سخن بگفت ده هزار مرید در جا غش کردند که تا حال کسی به این مهابت سخن نرانده بود و جهانیان را با حربه خود شان نترسانده بود .

گویند خاتون کلینتون نیز از مهابت این جواب چنان در مانده شد  که زبانش یارای گفتار از دست بداد  .

شیخ ما را کرامات بسیار باشد ، از آنجمله استفتاات زیادی که جمله از کرمات شیخ ما باشد در انترنتیه و در وبسایت ایشان موجود باشد و در نسخ همچنان محفوظ است ، از جمله کرمات شیخ یکی اینست که صد سوال را در استفتاات خویش یک جواب دهد در حالیکه سوالات متفاوت باشد ولی جواب وی یکی باشد وآن اینکه ( بروید از مرجع تقلید خودتان بپرسید )

بدین ترتیب در حال حاضر اسم مبارک شیخ ما دامته برکاته فی تحریرا قوانین سخت گیرانه  هر لحظه بر زفان ها جاری و ساری باشد علی الخصوص زنان را که نام ایشان را بسی به تبرک بر زفان رانند .

خداوند شیخ ما را از همه ای بلایات و اجنات نگهدارد تا باشد مر خلایق را قوانین خیلی بهتر از این نافذ گرداند .


9:49 | آژند |

سه شنبه بیستم اسفند 1387

طنزی برای کاندید دیگر ما جناب آقای بشر دوست

 

فی اوصاف نامزدان انتخابات الریاست جمهوریه فی بلاد الافغانستانیه

وصف الحال شیخنا مولانا رمضان بشردوست

ان شاهسوار عرصه سخندانی ، و کان معرفت علوم سیاست دانی ، آن داننده اصول دیفلوماسی و گیرنده دکترای علوم سیاسی ، آن دشمن نا آشتی کننده با اینجیو های خارجی و داخلی ، آن فریاد  زننده در صحرای بی حاصلی ، الشیخنا فاضلا و عاقلا و کاملا و عاطلا و باطلا  مولانا رمضان بشر دوست از اکابر دوران بود ، گویند دایما با فارلمانیان در فریاد فغان بود ، اسمش رمضان بود و روزگاری بس قلیل وزیر پلان بود .

اول کارش چنان بودی که گویند در ماه رمضان جهان را به نور وجود خویش روشن کردی بدین سبب رمضانش نام کردند . عده ای دیگر که جز مغرضانند گویند که دایما روزه داشتی از صبح تا ظهر به این سبب رمضانش گفتندی  .

شیخ ما دامته هو  فریادا فی فارلمانیه ،  بشر را بسی دوست داشتی و به همین دلیل بشردوست متخلص شدی ولی عده از سایعان و مغرضان گویند وی به شر دوست بودی یعنی دیگران که به خیر دوستی کنند شیخ ما به شر دوستی کند

نعوذ باالله فی المشکوکا انااعمالا فی بشردوستا . همچنان دشمنان و عدوان گویند که شیخ ما مولانا بشردوست داد و بیداد بسیار کناد ولی کار هیچ  نکناد ما نیز گویم ، هرکه دروغزن باشد همانا که میله ای اتشین را برایش بیاورند ..... شیخ ما از این بیشتر چی کناد که هرچه وزیر و معین بودی فی الجمله در فارلمانیه بی ابرو کردی و رسوای عالم شان ساختی ، همو بودی که برخی وکیلان را رسوا کردی که شب قبل از هر استیضاح کیسه ها را  از پول استیضاح شوندگان پرکردندی و دیگر رای عدم اعتماد مر آنان را ندادندی و دوباره ابقای شان کردندی .

این شیخ ما بود که همیشه جلسات فارلمانیه را ابستراکسیون کردی ولی صد فسوس که  هیچ کس به حرفش گوش ندادی و وی نیز با حال زار و پریشان فارلمان را ترک کردی .

شیخ ما گویند چنان به کار ترک کردن جلسات  عادت بنموده است که اندر خانه هم هر دقیقه یک وثاق را ترک کند و به وثاق دیگر رود و واپس دوباره این وثاق را نیز ترک کند و همچنان شام تا سحرگاهان کارش این باشد .

شیخ ما را محفوظان فی چشمان ناروای دشمنان کرامات و عجایبات زیاد بودی که اندر نوشته نگنجد .

یکی از کراماتش این بودی که چون وزیر پلان شدی پس در اندک زمان انجیو ها را تفکیک کردی و هر آن انجیو که مال فلان وزیر یا معین و یا قوماندان بودی جمله را حکم دادی که گور خود را گم کنند ، ولی این انجیو ها از آن بید های نبودندی که به این باد ها بلرزندی  ، پس شیخ ما هرچه زور بزد زورش نرسید که این انجیو ها برکند ناچار خود برکنده شد و استعفا بنمود که در ساعت پذیرفته خاص و عام قرار گرفت .

گویند شیخ ما را عادت چنان بودی که در زیر سقف سمنتی و خشتی خسبیدن نتوانستی و در حال برایش خیمه و خرگاه ابتیاع نمودی و در پارک شهر نو بر این خیمه و خرگاه جلوس فرموده بود و گفته بود ما خواهیم که خود مانند مسکینان و غریبان کنیم که بسی فواید دارد خیمه خسپی غافل از آن که غریبان و مسکینان را کجا خیمه باشد تا در آن خسپند .

همچنان روایت کنند که شیخ ما را محافظ نیز نبودی ، جمله فکر کردندی که شیخ چنان مردی بزرگ است که هرگز دشمن ندارد پس محافظ نخواهد ، ولی چون نیک نظر کردند دیدند که در موترش جز خودش و راننده اش کسی دیگر  نگنجد و محافظ هم نتواند که به دنبال شیخ دود .

نقل است که شیخ ما بسی پر توان و قوی بنیه گردیده بود . از بسکه دوسیه های زیادی را گاه تا بیگاه از اینسو بدانسو بردی ، مریدن در دامنش آویختند که یا شیخ در این دوسیه جات چی باشد ما را خبر کن شیخ فرمود این جز اسرار است که جز من کسی نداند . ولی اینقدر گویم که در این دوسیه جات سر هفت هزار عالم پنهان است و اگر ما بخواهیم هفت هزار عالم را استیضاح توانیم کرد .

روایت است که مریدان را گفت خواهید تا شما را نصیحتی کنم که اندر هر دو دنیا با بکار بستن آن سرخ رو و سعادت مند گردید . مریدان جملگی گفتند نه نخواهیم .

شیخ ما را که بسی مریدان بسیار داشتی ، خلایق به فارلمانیه منتخب کردی تا داد ایشان را از بیداد گران بستاند ولی شیخ ما خود جز بیداد کردن و فریاد کردند و هر روزه ترک فارلمان کردن کاری دیگری نکرد . پرسیدندش که این چی کاریست که هر روزه مجلس را به غضب ترک کنی و دیگر پیرامن آن نگردید ، گفت شما سر این حکمت ندانید . در این کار حکمت های بسیار باشد یکی چون ترک مجلس کنم ، روم کار های دیگر خود را پیش برم . دوم چون ترک مجلس کنم ، از شر جنگ و جدل بیهوده که هیچ گاهی به نتیجه نرسد راحت شوم ، سوم با اینکار دایما غیر حاضرم ولی جز غیر حاضران محسوب نگردم و چهارم اصلا به شما چی هر گونه خواهم کنم ،

گفتند پس داد ملت چی وقت از بیداد گران بستانی گفت ، در وقت شاهی کردن ، مریدان چون نیک نظر کردند رسالات نامزد شدن به ریاست جمهوری را بدیدند ، پس جمله دست از شیخ بداشتند که دیگر شیخ بدرد هیچ کاری نخورد .

بدین سان بودی که شیخ ما خود را نامزد کردی در انتخابات ریاسته جمهوریه فی بلاد افغانستانیه و گویند پیوسته هر شب در خواب این شعر حسب حال خود زمزمه کردی

من دوستدار کرسی گرم ریاستم

من با خبر ز عالم خاص سیاستم

هرکس که رای داد به من سازمش رییس

هرکو که رای نداد نمی سازمش رییس

 

 

 


13:30 | آژند |

یکشنبه ششم بهمن 1387

سلام سلطان کرزی همیشه سوژه خوبی برای طنز هست یعنی تا حشر میتوان از کرزی طنز ساخت

اندر باب اوصاف کمالیه و جمالیه نامزدان ریاست جمهوریه فی الافغانستانیه  

وصف حال شیخ نا حامدکرزی

آن شیفته خدمات جهان بانی ، و آن در و گوهر کان حکومت دانی ، آن سلطان شده از فیض اجلاس جلالیه بن و آن کرده افغانستان را کن فیه کن آن داننده علم دولت مداری و فرار کننده از چندین حمله انتحاری ، آن افتاب جهان تاب اوج معدلت و نصفت ،گوهر خورشید آب و تاب ،درج جلالت و شوکت ، ممهد قواعد  شاهنشاهی و موسس دستگاه عالم پناهی ، نواب مستطاب فلک جناب ، قمر رکاب ، آفتاب قباب ، مالک رقاب ، سکندر آداب ، سلیمان القاب ، علی حضرت قضا ارادت ، قدر قدرت ، قمر رویت ، عطارد فطنت ، ناهید عشرت ، خورشید رای ، بهرام صلابت ، برجیس سعادت ، کیوان رفعت ، السلطان السلاطین ، خاقان الخواقین ، پیرو مکتب طرزی الشیخنا مولانا حامد کرزی  از اکابر  و نوادر زمان بود . گویند دارنده مال و اسباب به وفور بود و زمانی زیادی را بر رعیت افغانستانیه رییس الجمهور بود

اول کار  در زمان جوانی به  خیالش نگذشتی که ریاست جمهوریه چی باشد و از این نعمت چیزی فرا خور حال نداشتی ولی چون بر این منزلت رفیع ، و رهبری جمیع رسیدی ، آنرا بغایت کیف ناک و خوش خوراک یافتی و چنان حظ کافی و لذت وافی از آن فرا چنگ آوردی که دیگر او را تاب دوری از آن نبودی و " ایلا دادنیش " ننمودی

چنان بود که خود را بار دیگر براین مسند و این وفور مکنت نامزد کردی و خلق را خوراندی که جز من کرا لیاقت باشد که بر این کرسی جهان بانی و رعیت دانی و مملکت چلانی تکیه زند و خلق را رهبری کند .

گویند در دوران ماضیه سلطنتش بسی کرامات و عجایبات از وی به ظهور رسیدی که خلق را راغب کردی تا مر اورا برگزینند بر کار دوباره سلطنت

اولین کرامات از این آستان عدل و داد و معدن فیض و ارشاد آن بود که نان رعیت سنگ کردی و عرصه بر خلایق بسی تنگ کردی که فی جمله رو بسوی طالبان و ظالمان آوردی و کار بدانجا رسانید که طالبان را پس اورید بر سر این رعیت بیچاره و یخن پاره و تسلط بر ملک را از 99 در صد به شصت درصد رسانید

او را گفتند که این چی کاری بود که کردی . افراطیه را که بزور بی 52 و عساکر اجنبیه از مملکت رانده شده بودند دوباره به ملک آوردی و خلق را باز هم بیچاره کردی . مولانا کرزی  همچون عادت همیشه گی چشمکی بزد و گفت شما حکمت  اینکار ندانید که رعیت چون آرامش و خورش بسیار ببینند و آزادی کامل را احساس بکنند از فرمان ما سربپیچند و بر گفته های ما نپیچند و  شلغم پوست نکنند . ما طالبان را آوردیم که بدانند اگر خواهند با ما سر عداوت و غدارت پیش گیرند در چنگ طالبان افتند که دمار از روزگار شان در خواهند آورد

از دیگر فضایل و کرامات شیخ ما کرزی آن بودی که در اول کار دمکراسیه و آزادی بیان بسیار گفتی و در این مطالب همی سفتی و فرمودی که این دموکراسیه که شما میبینید ( البته خلایق نمی دیدند ) از برکت حضور ماست و ماییم که تا هستیم آزادی بیان همچنان بر پا خواهیم داشت و درفش ازادی بیان همی خواهیم افراشت .

ولی چون چندی بگذشت دید که ای دل غافل این آزادی بیان که به تمام علیه ما گوید و راه های تضعیف ما جوید و چون بر این نمط همی بگذرد کسی دیگر ما را در حساب نیاورد و کار دوباره نامزد شدن ما باد هوا گردد . همان بود که توانمند و و عظیم الجثه  مردی را بر کار اطلاعات و کلتورات بگمارید که ازادی بیان حرف مفت خواندی و بر حاصلات تازه رویده آزادی بیان گاو راندی و پنبه کردی آنچه آزادی بیان رشته بود .

از دیگر فضایل شیخ ما آن بود که چون بدید که کار بر وفق مراد نیست و خلایق وی را مسبب الاسباب همه بدروزگاری ها دانند و وی را بانی فقر و تباهی مردم خوانند بر آن شد که بر این مشکل نیز راهی یابد همان بود که هر چه کاسه و کوزه بود  بر سر اجنبیان شکست و راه چاره بر آنان ببست و گفت این همه کار بد که شما از چشم من بینید باید از چشم ناتو ببینید . زیرا آنان اند که بما پول ندهند که ما به شما دهیم . ما که از خود چیزی نداریم  و همچنان اینان اند که شما را کشند و من زورم به آنان نرسد و چون خلق گفتند این همه آدم که در حملات انتحاری کشته شوند و یا سر بریده گردند و یا بدار آویخته شوند توسط طالبان گناه این بر گردن کیست گفت که گناه اینها نیز بر گردن ناتو باشد که مارا نگذارد با برادران طالبان مان  درب مذاکره گشاییم و با ایشان یک جا حکومت نماییم  و چون خلق گفتند طالبان مذاکره نمی خواهند . بگفت که این خلایق حرف زیاد تر از کوپون شان زنند و مسایل گویند که مر آنان را ضرور نباشد بدانند .

شیخ ما را همچنان هوای سلطنت مداوم در سر بودی به این لحاظ خود را دوباره بر این مسند نامزد کردی که به زفان انگریزیه گفتی کاندید و کوشش کردی که در این آخر کار دل رعیت بدست آرد و چند آدم از یکجا به جای دیگر تغییر دادی و گفتی که حالا کار خلایق بشود ولی اینکه با این چند تغییر مصلحتی دل خلایق مایل سلطان گردد الله و العلم

خدا روزی دهاد سلطان مارا که تا توانست روزی از دهن خلایق کم نمود . و خوشبختی از ایشان بربود

 

 

  


16:30 | آژند |

شنبه هجدهم آبان 1387

غزلی تازه نوشتم اگرچه زیاد غزلی نابی نیست ولی در این دنیای بی شعری همین هم کافیست

سفر نمودی و پاییز را بیاوردی

و همچنانی که گفتم زنی و نامردی

همینقدر به دلت هم نگشت تنهایم

همینقدر به خیالت نگشت همدردی

مگر نگفتی که امسال ذغال نمی خواهیم

که وقتی خنده ای گرم من است کو سردی

دوباره سبز نخواهم شدن نخواهم شد

که مرگ و ریختن است بعد عمری رنگ زردی

و حال خسته من و کوچه های تنهایی

و حال خسته من و لحظه های ولگردی

نگفتمت که نگفتی رهام نمی سازی

نگفتی ام که نگفتم خیال میکردی


8:41 | آژند |

چهارشنبه یکم آبان 1387

سلام عزیزان این طنزی است که به مناسبت حضور وزرای جدید در ژست های تازه نوشته شد

 

 تست سیاست شناسی

رییس جمهور نازنین ، عزیز و دوست داشتنی و همچنان منتخب مردم برای اینکه کارکرد کابینه محترم اش بیشتر از این باشد و بتواند همچون گذشته برای مردم خدمت گذار باشد چند تغییر را در کابینه محترم مردمی ایجاد کردند .

این تغییرات میتواند تبعات بسیار مثبت و قوی را برای آینده افغانستان به وجود بیاورد .

برای اینکه معلوم گردد شما چقدر از تحولات سیاسی کشور تان آگاه هستید این پرسش نامه برای تان تهیه گردیده است تا با مطالعه این پرسش نامه و پاسخ دادن به ان در تحولات سیاسی کشور تان سهیم شوید .

البته در اخیر هر پرسش پاسخ درست هم درج شده است که شما بتوانید خود را با پاسخ های درست تست کنید .

پرسش اول : آقای حنیف اتمر که سابقا در سمت وزیر معارف کار میکرد به حیث وزیر داخله تعیین گردید . شما فکر میکنید چی تحولاتی در وزارت داخله  رونما خواهد گردید .

الف : آقای اتمر تمام پرسونل پولیس را موظف میسازد تا امنیت مکتب ها را تامین کنند .

ب : در صورتی که معلمین تظاهرات کردند شخصا  به راحتی همه ای آنها را به زندان خواهد انداخت

ج  : به دلیل کمبود در تشکیل پولیس معلمین را پولیس خواهد ساخت

د   : به دلیل کمبود معلم مسلکی پولیس ها  را معلم خواهد ساخت

جواب درست : این مملکت از این بدتر نخواهد شد و از این هم بهتر نخواهد گردید . بنا هیچ تحول و تغییری در این رابطه به وجود نخواهد آمد . و همان آش است و همان کاسه .

 

پرسش دوم : آقای فاروق وردک که قبلا وزیر امور پارلمانی و رییس اداره امور بود به حیث وزیر معارف تعیین گردید . چی فکر میکنید چی تحولاتی در وزارت معارف رخ خواهد داد .

الف : تمام شاگردان مکتب ، معلمین ، مدیران مکتب ، ملازمان و حتی کانتین داران در انتخابات ریاست جمهوری به کرزی صاحب رای خواهند .

ب : تمام این افراد که ذکر شد به کرزی رای نخواهند داد

ج : از سرک تا پچک در معارف همه از اعضای سرسپرده گروه آقای وردک خواهند بود .

د : هیچ کدام از اینها نخواهد بود .

 

جواب درست : آقای وردک هیچ کاری در وزارت معارف نخواهد توانست و در نتیجه به دلیل عدم توانایی در پیشبرد امور محوله از کار برکنار شده و رییس جمهور نفسی به راحت خواهد کشید .

 

پرسش سوم : اقای ضرار احمد مقبل که قبلا به حیث وزیر داخله ایفای وظیفه میکرد به حیث وزیر مهاجرین تعیین گردید . به نظر شما با حضور آقای مقبل در وزارت مهاجرین چی تحولاتی در این وزارت خانه رخ خواهد داد .

الف : تمام مسیر ها به سوی وزارت مهاجرین از سوی مسوولین امنیتی به دلیل هراس از حمله انتحاری بسته خواهد شد .

ب : تمام مهاجرین را به داخل کشور فرا خواهد خواند

ج  : تمام مهاجرین که به داخل کشور در این چند سال امده اند  دوباره از داخل کشور فرار خواهند کرد .

د : چون گزینه ای دیگری وجود نداشت این گزینه همچنان خالی ماند

جواب درست : آقای مقبل که به وزارت با ابهتی نظیر وزارت داخله عادت کرده بود و دوست نداشت پایین تر بیاید . دچار شوک شده و در حسرت دوری از چوکی وزارت داخله دایما در حال گریه و زاری است و در نتیجه به دلیل عدم انجام فعالیت های وزارت خانه ای توسط شخص  وزیر کار های این وزارت خانه رشد چشمگیری پیدا میکند .

 

پرسش چهارم : شخصی به اسم آصف رحیمی به حیث وزیر زراعت و همچنان صادق مدبر به حیث رییس اداره امور تعیین شدند . این بزرگواران چی تحولاتی را در ادارات خود وارد خواهند اورد .

الف  : ؟؟؟؟؟؟

ب   : ؟؟؟؟؟؟

ج    : ؟؟؟؟؟؟

د    : ؟؟؟؟؟؟

جواب درست : ؟؟؟؟؟؟؟

 

پرسش پنجم : وضعیت آقای عبیدالله رامین و شیر محمد اعتباری که قبلا در وزارت خانه های زراعت و مهاجرین کار میکردند وحالا از این وزارت خانه ها کله پا شده و معلق مانده اند چی میشود .

الف : رییس جمهور به دلیل اینکه جز همین تعداد کسی دیگری را نمی شناسد انان را حتما به جا های دیگر میفرستد . حتی اگه در داخل جا نبود سفارت خانه به اندازه کافی وجود دارد . دیپلومات بودن هم زیاد مهم نیست

ب  : اگر در وزارت خانه ها و ریاست های مستقل جا نبود اداره تازه ای ایجاد میکند و اینان را در آنجا میگمارد

ج : اینان میروند و کاندید کرسی ریاست جمهوری میشوند تا رییس جمهور زهره ترقک شود .

د  : رییس جمهور آنها را میفرستد دنبال نخود سیاه

جواب درست : رییس جمهور دستور میدهد چند عدد قاز تهیه کنند و بعد برای این بزرگواران هرکدام چند قاز میدهد تا بروند قاز چرانی

 

پرسش ششم : چرا وزیر اطلاعات و فرهنگ که گفته میشد تغییر خواهد کرد و همه منتظر این واقعه خیر بودند همچنان بر جایش باقی ماند .

الف : چون اگر برکنار میشد برادر گلبدین حکمتیار ناراحت میگردید

ب  : به این خاطر برکنار نشد که هیچ کس به اندازه او برای اطلاعات و فرهنگ گل به آب نداده

ج  : به این خاطر برکنار نشد که رییس جمهور زیاد دوستش دارد

د   : تغییرات در کابینه مردمی به شکل طالع بجنگان است هر که پیش آمد خوش آمد کدام میکانیزم خاصی ندارد

جواب درست  : اصلا گپ از این قرار است که به تازگی رییس جمهور میخواهد باب گفتگو و مذاکره را به بزرگوارنی نظیر لوی ملا عمر و برادر حکمتیار بگشاید و در این رابطه باید چراغ های سبزی هم به برادران نشان داده شود پس دوستانی که در گذشته سمپاتی عمیقی نسبت به این برادران داشته اند باید در جاهایشان بمانند تا کمی اعتماد برای برادران ایجاد کنند حالا مهم نیست که این بزرگواران چی بر سر حوزه فعالیت شان خواهند آورد . یا چی بر سر فرهنگ کشور خواهند آورد .

آخرین سوال : در صورتی که به گفته نزدیکان رییس جمهور بازهم تغییراتی دیگر هم در کابینه رونما گردد چی تحولاتی را باعث خواهد شد .

الف : هیچ

ب : هیچ

ج : هیچ

د  : هیچ

جواب درست : دقیقا آنچه در بالا امد درست و واقعیت است .

خوب خواننده عزیز در صورتی که شما توانسته باشید 100 در صد جواب ها را درست حدس زده باشید . نشان میدهد که از دست این کابینه دل پرخونی دارید

در صورتی که 90 در صد جواب درست را حدس زده باشید نشان میدهد که به مذاکرات عربستان سعودی دل خوش کرده اید و منتظر هستید که از این مذاکرات برای آینده کشور افق مثبتی نمودار گردد ، البته شما زیاد خوشخیال هم هستید .

در صورتی که 80 درصد جوابات را  درست حدس زده باشید معلوم میشود در پهلوی معاش دولتی سوپر اسکیل هم نوش جان تان میکنید

در صورتی که 70 درصد را درست حدس زدید معلوم میشود از 24 ساعت 18 ساعت خوابید و صرف شش ساعت بیدار

از 60 درصد به پایین نشان گر این مساله است که شما هم مثل من دچار شوک های استریک شده اید و به مالخولیا هم مبتلا میباشید .

 

 


9:35 | آژند |

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

سلام دوستان با طنزی در خدمت شما قرار دارم

                         آزمایش بیهوشی

برای اینکه از اندازه هوش و حواس تان با خبر شوید ، برای اینکه معلوم کنید چقدر از مسایل سیاسی کشور آگاه هستید ، برای اینکه بدانید در آینده در کدام رشته ای میتوانید در دانشگاه کامیاب شوید و برای اینکه بدانید چقدر از رمز و راز سیاست های روز کشور تان با اطلاع هستید . لطفا در این کانکور حضور بیابید . شما با جواب دادن به این سوالات کانکوری و امتیاز دادن به خود میتوانید آینده خود را پیش بینی کنید .

سوال اول .

در صورتی که رییس جمهور کرزی نخواهد در انتخابات آینده خود را کاندید کند چی وقایع صورت خواهد گرفت .

الف : قیمت کلاه پوست و چپن پایین میرود .

ب : برادرش خود را کاندید میکند .

ج  : ملا عمر خود را کاندید میکند

د   : اصلا کرزی به هیچ وجه ایلا دادنی ریاست جمهوری نیست .

سوال دوم .

در صورتی که طالبان دوباره قدرت را در افغانستان به دست بگیرند .چی وضعیتی در افغانستان رخ خواهد داد .

الف  : قبرستان ها گسترش خواهد یافت

ب    : لنگی پاکستانی گران خواهد شد .

ج    :  حقوق بشر کیلوی نیم افغانی خواهد گردید

و    :  طالبان دریشی و نیکتایی خواهند زد .

سوال سوم .

در صورتی که امریکا عملیات خود را در خاک پاکستان ادامه دهد . چی پیامد های خواهد داشت .

الف : پاکستان در افغانستان عملیات انجام میدهد .

ب  :  کرزی به گیلانی میگوید " خوردی " 

ج   :  طالبان افغانی به کمک طالبان پاکستانی میروند

د    : من از خواب بیدار میشوم

سوال چهارم

در صورتی که وزیر خارجه از سمتش استعفا کند چی رخ خواهد داد .

الف  : بعد از ان مردم از سیاست خارجی کشور سر در خواهند اورد

ب    : پاکستان جشن میگیرد

ج     : هراتی ها سوگواری میکنند .

د      : دانشگاه آخن به استادش میرسد

سوال پنجم .

در صورتی که وزیر اطلاعات و کلتور از سمتش برکنار شود . چی وقایع رخ خواهد داد .

الف   : روز آزادی بیان تجلیل  خواهد شد

ب    : رسانه سوژه ای برای طنز را از دست خواهند داد .

ج     : ویسا منحل خواهد شد .

د      : کی میتواند وزیر اطلاعات و کلتور را برکنار کند .

سوال ششم .

در صورتی که شما رییس جمهور شوید چیکار میکنید .

الف  : با طالبان توافق صلح میبندید

ب  : رفیقان و اقوام تان را در پست های مهم میگمارید .

ج   : برای بهتر عملی شدن کار ها پارلمان را منحل میکنید

د    : از ترس خراب کردن وضعیت کشور زود استعفا میدهید .

سوال هفتم .

در صورتی که همین لحظه معاش تان را که عبارت از 3500 افغانی است گرفته اید و خانم تان زنگ میزند و میگوید امشب تمام اعضای خانواده خود را مهمان کرده و شما باید یک مقدار گوشت و میوه و چند بوتل نوشابه بخرید و در پهلوی ان شما باید پول کرایه خانه ، پول برق ، پول آب  و غیره را نیز از همین معاش بپردازید و چون شما در بخشی کار میکنید که  از قضای روزگار رشوت مشوت هم در کار نیست ،  شما چی واکنش نشان میدهید .

الف   : به ریش نداشته خانم تان میخندید

ب     : از ترس میگویید چشم و با دل نالان شروع به تهیه فرمایشات خانم محترمه میکنید .

ج      : هرچه بد و بیراه بلدید در دلتان به دولت و این معاشش میدهید

د       : سریعا مقداری ریسمان میخرید و یک درخت را در نظر میگیرید و کاری را که من نمیخواهم در اینجا انرا بیان کنم انجام میدهید .

سوال هشتم .

در نظر بگیرید امروز شما به یک اداره میروید تا کاری را که دارید انجام دهید . در ظرف ده دقیقه کار تان بیدون آنکه از شما رشوت بگیرند اجرا میشود . بعد میروید به سوی دفتر .

 رییس تان به شما خبر میدهد که به دلیل لیاقت تان در اجرای امور یک ماه معاش بخششی ، یک سفر به خارج و یک پست بالا تر برای شما در نظر گرفته شده .وقتی از دفتر بیرون میشوید و در جیب تان 500 افغانی دارید و به بازار میروید بیشتر احتیاجات تان را میخرید و 100 افغانی هم به شما باقی میماند .  و چون به خانه میرسید همسرتان با کمال خوش رویی در حالی که بهترین لباسش را پوشیده و از خانواده اش هم کسی در خانه تان  نیست و با مهربانی برای شما چای دم میکند و ساعت شش عصر برق می آید و شما برای اولین بار در شب چشم تان به جمال برق روشن میشود و شب هم در تلویزیون پارلمان برای اولین بار موفق میشود یک قانون را در حالی که همه ای اعضایش در مجلس شرکت دارند به تصویب  برساند .

شما در مقابل این همه مسایل چی واکنش نشان میدهید .

الف  : چشمان تان را خوب میمالید که معلوم شود آیا خواب هستید یا بیدار

ب    : به معجزه اعتقاد پیدا میکنید .

ج     : خیال میکنید مرده اید و در حال حاضر در بهشت قرار دارید .

د      : چون برای تان این وضعیت غیر مترقبه باور کردنی نیست روی اعصاب تان ناگهان تاثیر منفی میگذارد و شما در جا دیوانه میشوید .

خوب عزیزانی که در این کانکور شرکت کردید .

در صورت که شما جوابات الف را انتخاب کرده باشید ، معلوم میشود که شما یک آدم مالیخولیایی هستید همان بهتر که بیشتر خواب باشید تا بیدار .

در صورتی که جوابات ب را انتخاب کرده باشید معلوم میشود هنوز توقع دارید از این دولت کاری خیر نصیب مردم گردد . لطفا اینقدر بی اندازه متوقع نباشید .

در صورتی که شما جواب ج را انتخاب کرده باشید معلوم میشود ، گرسنگی و مفلسی و دربدری شما را دچار خلل دماغ کرده است و بهتر است دعا کنید که خداوند خودش شما را شفا دهد .

و در صورتی که شما جواب د  را انتخاب کرده باشید ، معلوم میشود که شما در آینده یک چیزی میشوید . البته بطور دقیق نمیشود گفت ولی  در حد یک جوالی یا یک موچی و یا در اوج ان یک راننده تکسی که البته تکسی هم از خود تان نیست .

 

 

 

 

 


11:32 | آژند |