دیگر نمانده تاب و توانی در این غزل

سرد وسپید گشته نشانی  در این غزل

ایستاده است ساعت کوکی ذهن من  

قلبم دگر نخورده تکانی در این غزل

هر صبح با نگاه تو یک شعر میدمید

هر شام می شگفت جهانی در این غزل

توبودی  وجهان همه در دست های من

تو بودی،  عشق بود زمانی در این غزل

حالا تمام قافیه ها  سرد و ساکت اند

حتی دگر نمانده زبانی در این غزل

شاید بگور رفته همه قصه های من

شاید به گور گشته جوانی در این غزل