غزل تازه و فرصت تازه برای نظرات تان

 

کاش چون شب شبیه من بودی

یا کمی با من هم سخن بودی

در حوالی قحط سالی  من  

کاش یک لحظه ء چمن بودی

كاش خاموشي ات بسر ميرفت

لحظه ء صرف گفتن   بودي

تو که چون عقده های من شده ای

کاش در فکر وا شدن بودی

چقدر رفتنت  کبود وسیاهست

کاش همرنگ آمدن  بودی

مثل این وزن ساده وآسان

فعلاتن مفاعلن بودی

در باره این غزل هیچ نمی گویم

 

 

امشب دلم برای رضا گریه میکند

شاید که آب و خاک و هوا گریه میکند

در دور دست خاطره ام هر چه خنده بود

حالا برای گریه ما گریه میکند

حتی نسیم گوشه نشینی پیام داد

از پشت کوه دور، صبا گریه میکند

گم کرده تا نگاه پراز التهاب من

در از دحام روز ترا گریه میکند

چندان به بیکسی خودم داد میزنم

حتی که عرش خوب خدا گریه میکند

این شعر بی کتاب من از گریه آب شد

پرسان نمیکنی که چرا گریه میکند

باشد! تو خنده های خودت را ادامه ده

اینجا کسی برای شما گریه میکند

اینم یک غزل جدید از خودم

 

چقدر فاصله ات  زودِ  زود می آید

میان خانه ما هم فرود می آید

چقدر قصه ء ما بر لبان ما خشکید

سکوت ما همه پیش از سرود می آید

هوای سینهء شاعر دوباره می سوزد

از این غزل چقدر بوی دود می آید

لگد به بخت سیاهم کی میزند حالا

که پس دوباره بسویم کبود می آید

چقدر از لب آیینه ها سوال کنم

کسی که حرف مرا می شنود می آید ؟

چه عمر مسخره ای وعده های دیدارت

برای روزی که ( آژند) نبود می آید