دو تا رباعی نوشتم ببینید چیطور است
آینه شدم ولی نظاره نشدی
گفتی که شوم همیشه تکرار دلت
یکبار شدی ولی دوباره نشدی
* * *
از یار فقط خیال او مانده وبس
از عمر همین زوال او مانده وبس
گفتم به زلال عشق او غرق شوم
عشقش رفته زلال او مانده و بس
آینه شدم ولی نظاره نشدی
گفتی که شوم همیشه تکرار دلت
یکبار شدی ولی دوباره نشدی
* * *
از یار فقط خیال او مانده وبس
از عمر همین زوال او مانده وبس
گفتم به زلال عشق او غرق شوم
عشقش رفته زلال او مانده و بس
آوار گشته روی نگاه پیاده رو
ماهی که چاله های سرک خیس کرده اش
البته نیست هیچ گناه پیاده رو
گاهی به خلوت شب و تنهایی میرود
تا بشنود ز روز تباه پیاده رو
از درد میچروکد وبیرون نمی دهد
بانگی ، غریوی ، ناله ای ، آه پیاده رو
آخر به بیکسی خودش ختم میشود
چیزی به هشت مانده و پیدا نمی شوی
امروز یعنی هم قدم ما نمی شوی ؟
چیزی به هشت مانده به معنای عاشقیست
گرچه به هیچ واژه ای معنا نمی شوی
شاید جهان بچرخد وما عاشقت شویم
از دل بگو وراست ، تو آیا نمی شوی ؟
شاعر برای دیدن تو شعر حجم گفت
آخر ته ای رباعی ما جا نمی شوی
لای کتاب درسی ما هم نشسته ای
جایی کجاست تا توهویدا نمیشوی
چیزی به هشت مانده و در انتظار تو
دنیا قصیده بود ولی تو غزل شدی
باران شدی،شگوفه ماه حمل شدی
باران شدی وبر سر این خاک ...نه نشد
با روحیات شاعر ما در جدل شدی
شاعر خیال کرد غزل حی وحاضر است
قافیه غزل شدی و هی بدل شدی
قافیه غزل شدی و شعر شکل یافت
در قسمت همیشه نشستی عسل شدی
دنیا دچار تلخی وتکرار خود شد و
دنیا قصیده ماند،ولی تو غزل شدی
@
چیزی به هشت مانده و چیزی برای تو
آغاز روز و فکر تمیزی برای تو
آغاز روز و خاطر دنیا شلوغ تر
خوشبینی خیال عزیزی برای تو
دنیا بساط جانکنی ای پهن کرده و
دنیای پر افاده پشیزی برای تو
خوش باش با حکومت کاغذ و حرف مفت
دیگر نمانده راه گریزی برای تو
کاغذ ،قلم و عینک خوشبینی جهان
جغرافیای کوچک میزی برای تو