یک غزل جدید امروز گفتم و گذاشتم روی وب

 

           نامه

با نام ویاد حضرت دلدار محترم

عرضم به خدمتت که من ازقبل بهترم  

این نامه را از این طرف قصه های خوب

در ساعتی که باز کنی از سر کرم

عذر وقصور ما بپذیرید ،دیر شد

باشد برایتان سری از عجز میخرم

دیشب حوالی نفس گرم، خواب خوش

دیدم دوباره آمده ای در برابرم

من دست تان گرفتم وبوسی بر  آن زدم

در پایتان فتادم وگفتم که چاکرم

آخر چی درد سر دهمت خواب خوبی بود 

باشد از این حکایت واین خواب میگذرم

گر خدمتی نصیب شد و روزی آمدم

از این طرف برای شما چی بیاورم

دیگر کلامی نیست بجز روزگار خوش

الله نگهدار شما یار محترم

غزلی جدید دیروز نوشتم  گذاشتم نظر بدهید

تا هستی ام به فرصت  بود تو میرسد

از هر زمانه رنگ  سرود تو میرسد

یک آسمان نشسته به خالی ترین حضور

آخر شنیده ام که فرود تو میرسد

هر روز پشت پنجره ام تا که بگذری

هر روز خلف وعده ء زود تو میرسد

تا صبح روی بستر من خنده میکند  

من فکر میکنم که نمود تو میرسد   

الله که دست های پر از انتظار من

کمتر به انحنای وجود تو میرسد 

تنها خیال میکنم و روز میرود

حالا شب است آه نبود تو میرسد

شعری کوتاهی از گذشته هایم

لبت که زمزمه های زلال مهتاب است

برای جام شرابی شدن چه بیتاب است

نگاه منتظرت گرچه غرق خواهش بود

کنون که آمده ام باز ناز در خواب است

هنوز سخت ترین دل درون سینهء تست

و آرزوی دلم باز نقش بر آب است

دو چشم غمزه گرت در غروب خماری

بسان داغ ترین جرعه ای می ناب است

شعری عاشقانه برایتان گذاشتم که عاشق تر شوید

بيتو من عاشقانه خواهم مرد

چون خودم بي نشانه خواهم مرد

بيتو در يك شب بلند وسياه

بر لب يك فسانه خواهم مرد

بيتو من چون خيال محزوني

در تب يك ترانه خواهم مرد

گفتي آخر چيگونه خواهي مرد

بيتو، با اين بهانه خواهم مرد

ساده ميخندي و نمي فهمي

گفتمت صادقانه خواهم مرد

روزگاريست رفته اي و عجب

مرده هستم؟ يا نه خواهم مرد ؟