غزلی از گذشته هایم
نشسته ایم که آینه را بخواب کنیم
وسنگ وار دل شیشه را عذاب کنیم
حنای از پس هر عید روی دست کشیم
زبعد کور شدن یاد آفتاب کنیم
تبر به دسته ایمان ما تراشیدند
که باغ کوچک این خانه را خراب کنیم
چه شاد میشود این خار زار خشک کویر
که دیده را قدمی وقف یک سراب کنیم
چه مردمان عزیزی نمک پذیرایند
در آن دقیقه که فریاد آب آب کنیم
ضریب جوخه و زنجیر را نمیدانید
بیاورید که ما بهر تان حساب کنیم
به پای کندی امروز منزلی نرسی
بیا به خاطر فردایمان شتاب
آژند