غزلی از گذشته هایم

نشسته ایم که آینه را بخواب کنیم

وسنگ وار دل شیشه را عذاب کنیم

حنای از پس هر عید روی دست کشیم

زبعد کور شدن یاد آفتاب کنیم

تبر به دسته ایمان ما تراشیدند

که باغ کوچک این خانه را خراب کنیم

چه شاد میشود این خار زار خشک کویر

که دیده را قدمی وقف یک سراب کنیم

چه مردمان عزیزی نمک پذیرایند

در آن دقیقه که فریاد آب آب کنیم

ضریب جوخه و زنجیر را نمیدانید

بیاورید که ما بهر تان حساب کنیم

به پای کندی امروز منزلی نرسی

بیا به خاطر فردایمان شتاب

                                   آژند

 

غزلی  از روی درد مندی

آهسته از هوای دلت میکشی مرا

حتی از انتهای دلت میکشی مرا

تا قصه های تازه  ای را آشنا شوی

از لیست ماجرای دلت میکشی مرا

شاید دگر نه نام مرا یاد میکنی 

شاید که از صدای دلت میکشی مرا

کاروانسرا شده دل بی درب وپیکرت

حالا به اقتضای دلت میکشی مرا

شاید دلت هنوز تمنای من کند

شاید که تو بجای دلت میکشی مرا

تا یاد وخاطرات مرا پاک بستری

یکباره از هوای دلت میکشی مرا

دیگر امیدی نیست که برگشتنی بود

وقتی که از سرای دلت میکشی مرا

                                       آژند