این هم طنزیست که سلطان کرزی را با زیبا ترین الفاظ تعریف میکند
اندر تذکره ها اورده اند که در گذشته های دور ، زمانی که گیتی به سوی گلوبالیه حرکت کردی ، بلاد کوچکی بودی که مرا او را افغانستانیه گفتندی و رعیتش آنرا اوغانستان گفتی . این ملک نه گلوبالیه دانستی و نه جامعه جهانیه و دموکراسیه و اگر دانستی از بهر کلاه گذاشتن بر سر جهانیان بودی نه اندیشه خود شان که اندر این بلد اندیشه چیزی بودی شبیه توتیا و کیمیا .
بر این ملک سلطانی حکومت کردی که خلق او را سلطان کرزی خواندندی سلطان کرزی شاهی بودی بغایت رووف و رقیق القلب ، وی کوشیدی تا مردمان درسایه حکومتش در رفاه باشند و هر آن نعمت که خداوند عزوجل مر مردمان را ارزانی داشتی اندر بلاد سلطان کرزی به وفور خواستی که بودی ، هر چند کهتران دانش بگفتی " خواستن توانستن نباشد"
سلطان کرزی هرچه خواستی مر مردمان را فراهم سازد برعکس گردیدی ، چون بخواستی فقر را برکندی ، فقیران بیشتر شدی و شهر را گدایان به تصرف در آوردی و چون بخواستی ، آزادی بیان خلایق را ارزانی دهد ، وزیری بر اریکه قدرت بر مسند وزارت فرهنگیه و کلتوریه بگماردی که آزادی بیان را حرف مفت خواندی و چنان کردی که خلق از خیر آزادی بیان گذشتی و چون سلطان خواستی محافظین بر خود بگمارد ، تا در جنگ مر او را محافظت کند ، نگهبانانش چون بوی جنگ بشنیدی از سلطان زود تر فرار کردی ، و چون بخواستی کمیسیونات زیاد برای حل مشکلات ایجاد کند ، مجبور شدی کمیسیونات دیگر بر این کمیسیونات بگمارد تا کار این کمیسیونات را نظارت کند، و چنان بودی که اندر بلاد اوغانستانیه چنان کمیسیون پی کمیسیون ایجاد گردیدی که برای هر رعیت چندین کمیسیون گماشته بودی ، و آنچه موجب هزل و مسخره گی گردیدی این بودی که کمیسیونات خود غرق در فساد بودی .
سلطان کرزی بر همین سیاق ، وزیران و امیران زیاد بر پیرامن خویش گرد کردی و فراهم اوردی که کمتر او را دعا و ثنا کردی و حرفش را مطاع دانستی ، پس چون سلطان را عاجز و آرام دیدندی بر ان شدندی که هرچه خواستندی ، به کار بندندی ، تا دنیا به کام ایشان باشندی ،
و همان بودی که ملک را بسی خرابی رساندی و بیت المال را به بیت خویش بردندی تا عیال و فرزندان به خوشی و خرسندی زمان بگذارندی . و این گونه دست تعدی بر رعیت گشادندی ،
چون فریاد مردمان به هوا بلند رفتی که دمار از روزگار ما این وزیران و امیران در می آوردند ، سلطان بگفتی ، من دانم که امرای من اندر جعبه های جادویی که تلفزیونش خوانند بر علیه ما سخنان گویند و نمکدان شکنند ، و هیچ مراعات این نکنند که من ایشان را بر این منصب گمارده ام و توانم که از این منصب کله پا شان کنم ولی من این نخواهم که ملک را آشوب نگیرد ، پس تحمل کنم که خوش چیزیست تحمل ،
این گونه است که چون امرا و وزیران دانند که سلطان بسی مرد متحملی باشند و کاری لایق مر خلایق را نکند پس با خود گویند
بیت
اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی
بر آورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ
پس شمشیر در خلق نهند و مال بیشتر از بهر خود و نزدیکان خود گرد آوردند و بر سلطان پوزخند دهند که تو داد بزن ، ما کار خود کنیم و از کسی نیز بیم نداریم که سلطان خود مرد عمل و کار نیست ، و این گونه ما به مال و منالی برسیم و چون قهر سلطان زیاد شود پس مال و منال برداریم و به بلاد های دیگر که مارا در آنجا نیز خانه باشد و اصلا رعیت انجا باشیم خواهیم رفت و بقیه عمر را به شادی و خرمی گذرانیم و به ریش مردمان بیچاره افغانیه خندیم که ما را از خود دانسته بودند .
سلطان را دشمنی با یک بلد همسایه باشد که زمان زیادیست خون مردمان افغانیه بریزد و بر مردمان افغانیه همیشه بستیزد ، و یک دم از دشمنی با این ملک غریب نه پرهیزد ، سلطان کرزی همیشه بدانستی که همه این دشمنی ها دودیست که از کنده این کشور که به دروغ پاکستانیه اش گویند و باید چتلستانیه گویند بر می خیزد . ولی سلطان ما که همیشه شاهی بوده پر تحمل چنان فکر کردی که شاید روزی امرای پاکستانیه از کرده پشیمان گردند و عرق شرم بر جبین شان نمایان گردد و ندامت کشند از اعمال گذشته و نیت بدی که بر مردمان افغانستانیه روا داشته بودند .
ولی چون سلطان کرزی ، چشم سفیدی و پر رویی این کشور بدیدی ، دانستی که پاکستانیه فقط دشمنی خواهد و هیچ چیز دیگر نخواهد جز اینکه عمال خود را بر این کشور بگمارد تا عمری جیره خوار این ملک گردد . ولی ندانسته بود که سلطان ما را هم قهری است و غضبی و چون دیگ غضبش به جوش آید ، همه دانند که سلطان ما را هم دیگیست که گاهی در ان شیر گرم کند و گاهی ان شیر از اثر غفلت به جوش می آید والسلام .
آنچه ما فرمودیم اندر این نبشته بر سبیل مطایبه ولی .
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .